دسته بندی ها


بازديد سايت
افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 812
بارديد ديروز : 2,269
بازديد کل : 4,748,482

تبليغات
قیمت هتل مشهد لباس مجلسی
داستان عاشقانه واقعی دیار غربت

وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم. با این حال فکر کردم مانند بعضی وقتها که ناگهان احساس دلتنگی می کند، زنگ زده که به قول خودش چند کلمه صدایم را بشنود و قطع کند:
-سلام بر بهترین پسر دنیا... چطوری پیام جان؟
جواب پیام را در این طور مواقع حفظ بودم که ابتدا با صدای بلند قهقهه می زد و بعد هم خنداخند می گفت:«سلام بر بهترین پدر دنیا... صدای شما را که می شنوم خوبم...»
-خوب نیستم پدر حالم اصلا خوب نیست ... ما بد جور گرفتار شدیم پدر... مژگان توی بازداشتگاهه.
حس کردم زمین زیر پایم خالی شده، وقتی صاحب یک فرزند فقط باشی و او هم از کشوری غریب تلفن بزند و صدایش بلرزد و با بغض بگوید که عروست زندانی است، چنان حال بدی نصیبت می شود که فکر نمی کنم نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد! در آن لحظه، اما با اینکه حالم بد بود سعی کردم به پسرم آرامش بدهم و از او خواستم ماجرا را برایم توضیح بدهد، پیام هم گفت:
-چند شب قبل سر کار بودم، مژگان که رفته بود از سوپرمارکت خرید کند، با دو تا مزاحم روبرو می شه که قصد داشتند به زور سوار ماشینش کنند، مژگان هم برای اینکه از دستشون فرار کنه یکیشون را هل می ده که طرف سکندر می خره و میره وسط خیابون و یکی ماشین هم می زنه بهش که بر اثر شدت ضربه هر دوتا پایش میشکنه، راننده به پلیس زنگ می زنه  و موقعی که پلیس و آمبولانس از راه می رسند، آن دو مزاحم با راننده گاو بندی می کنند و طوری وانمود می کنند که یعنی مژگان داشته از آنها کیف قاپی می کرده و چون هر سه نفرشون اهل این کشور هستند و ما هم نتوانستیم به دادگاه ثابت کنیم که دروغ می گن، مژگان را فعلا بازداشت کردن، به من هم گفتن اگر خسارت ماشین، هزینه بیمارستان و یک مبلغ اضافه هم بهشون بدم، رضایت می دن، در غیر اینصورت مژگان باید لااقل دو سال زندانی بشه پدر!
پیام اینها را گفت و به هق هق افتاد، سرش داد کشیدم و گفتم:
-مگه من مردم که داری گریه می کنی... خوشبختانه ویزا دارم و الآن زنگ می زنم و اولین پرواز را رزرو می کنم و فرداشب اونجام!
پیام در اوج بیم و امید با لحنی مستأصل گفت:
-پدر مجموع خسارتی که باید بپردازم نزدیک به پنجاه هزار یورو می شه، از کجا می خوای این پول را بیاری؟
فقط ثانیه ای فکر کردم و گفتم« من و مادرت می تونیم توی یک آپارتمان اجاره ای هم زندگی کنیم، فردا خونه را می فروشم و مطمئنم پولی که می دن کمتر از این مبلغ نمی شه، وقتی عروس من در دیار غربت زندانی باشه، خونه می خوام چیکار پسرم؟»
پیام دوباره گریه کرد و من سعی کردم او را آرام کنم، گوشی را که قطع کردم بلافاصله به مهرداد خواهرزاده ام که در یک آژانس املاک بزرگ و معتبر کار می کرد زنگ زدم و بدون اینکه توضیح بدهم گفتم:«مهرداد می تونی تا دو-سه روز دیگه خونه منو بفروشی یا برم بنگاه محلمون؟»
مهرداد گفت:«امیدوارم، اما دایی جان با این عجله ای که دارید خانه را زیر قیمت ازتون می خرن.»
-عیبی نداره، قول نامه را آماده کن که من بیام امضاء کنم و آماده باشه که اگر مشتری پسندید پول رو بگیری و برام حواله کنی به حساب پیام در آن کشور... قبل از اینکه مهرداد حرفی بزند گوشی را گذاشتم و به بنگاهش رفتم، آنجا هم هر چه سؤال کرد جواب دقیقی ندادم و فقط گفتم:«برای پیام مشکلی پیش آمده، منم دارم می رم پیشش، فقط یادت باشه ظرف یکی دو روز آینده این خونه را برام بفروشی مهرداد!»
اینها را گفتم و بعد هم از طریق تلفن پرواز پس فردا را رزرو کردم و به خانه رفتم، شاید اگر موضوع فروش خانه در بین نبود چیزی به میمنت نمی گفتم، چرا که می دانستم زنم با شنیدن این ماجرا اعصابش به هم می ریزد، اما چاره ای نبود و همه چیز را به او گفتم.
ساعت ده شب به وقت آن کشور بود که از هواپیما پیاده شدم. پیام با ماشین آمده بود دنبالم، در طول راه تا رسیدن به خانه او حرف زد و بغض کرد و من مدام می گفتم:« نگران نباش پسر، مهرداد تا دو-سه روز دیگه پول رو می ریزه به حسابت و مژگان را آزاد می کنیم!»
همین طور که در اتوبان خلوت داشتیم می رفتیم ناگهان دیدم یه نفر کنار جدول افتاده و ناله می کند:« نگه دار پیام!»
پسرم ترمز کرد و من پیاده شدم و به سراغ دختر جوانی رفتم که ظاهرا ماشین به او زده بود و گریخته بود، دختر جوان با زبان خودشان کمک خواست و گفت:« نجاتم بده آقا... من دارم می میرم.»  راست می گفت، خونریزی اش شدید بود. وقتی از پسرم خواستم کمک کند او را داخل ماشین بگذاریم تا به بیمارستان برسانیم، با دلخوری گفت:
-پدر می دونی اگر این دختر بمیره و نتونه بگه که ما باهاش تصادف نکردیم چی می شه؟ لااقل چند روز کار داره تا بی گناهی ما ثابت بشه، پدر تو برای نجات عروست آمدی یا یک غریبه؟
با عصبانیت بر سرش فریاد کشیدم:« غریبه کدومه پسر؟ این دختر هم یک انسانه و همان قدر که من و تو برای مژگان ناراحتیم، او هم پدر و مادری دارد که چشم انتظارش هستند، معطل نکن پیام!»
پیام از سر اجبار پذیرفت و چند دقیقه بعد دختر جوان را به بیمارستان رساندیم و پزشکان گفتند اگر کمی دیرتر می رسید از شدت خونریزی مرگش حتمی بود! تا ساعت حدود سه صبح در بیمارستان بودیم تا دختر جوان به هوش آمد و با شهادتی که داد ما دیگر مشکلی نداشتیم، اما موقع خداحافظی مادر آن دختر لبخندی زد و گفت:
«من نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم... از خدا می خوام که جواب مهربانیتون را بده که باعث نجات دختر من شدین!
سری تکان دادم و لبخندی زدم و خداحافظی کردم و به طرف در خروجی بیمارستان راه افتادم که ناگهان یک نفر به زبان ایرانی گفت:« مسعود خودتی؟» سر برگرداندم و از دیدن همدوره سربازی ام – که دوسال با یک دیگر هم سنگر بودیم- تعجب کردم، او که سالها قبل به آن کشور آمده و ازدواج کرده بود و پسرش را برای مسمومیت آورده بود، وقتی هم دلیل حضور مرا پرسید و ماجرای عروسم را شنید گفت:
-نگران هیچی نباش همسنگر قدیمی، من توی این کشور وکیلم و با اینطور آدما حسابی آشنا هستم، بهت قول می دهم هم مژگان را تبرئه می کنم و هم از اون نامردها خسارت می گیرم!
هرچند که پیام اصلا به این حرف امیرحسین امیدوار نبود، اما او همانطور که گفته بود، یکی از بهترین وکلای آن شهر بود و چنان موشکافانه پرونده را دنبال کرد و دلایلی را برای صحنه سازی آنها آورد که در نهایت آن ها مجبور شدند هفده هزار یورو هم به مژگان خسارت بدهند!
هنگام خداحافظی در فرودگاه، پیام گفت:« نمی دونی چقدر خوشحالم که خونه را نفروختی پدر...» خندیدم و گفتم:« این جواب همان دعایی بود که مادر آن دختر در حقمون کرد تا من بعد از نزدیک به 33سال همسنگر قدیمی ام رو ببینم و او به دادمون برسه!»
 

 


داستان واقعی ایرانی باد آورده را باد می برد

نوبت به مرد میانسال که رسید، با یک دست گل زیبا به اتاق آمد، به احترام او ایستاده بودم. دست گل را روی میز گذاشت. دست های مرد را فشردم و از او خواهش کردم بنشیند. مرد روی کاناپه روبروی میز من نشست و بعد گفت:
-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی پر فراز و نشیب من است. باور کنید بعد از چند سال پر اضطراب و ناراحتی، روزهای خوب زندگی ام را دوباره شروع کردم.
-از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم و آرزو دارم، همه مردم، همیشه روزهای خوبی را بگذرانند.
مرد گفت:
-آقا همه این ها را مدیون همسرم و بچه هایم هستم. آن ها در شرایطی که می توانستند مثل خیلی ها پشت من را خالی کنند و هرگز هم سرزنششان نمی کردم، ماندند و من را پر انگیزه کردند.
گفتم:
-از ابتدا توضیح می دهید؟
مرد گفت:
-وقتی با همسرم آشنا شدم،کله پر بادی داشتم، می خواستم هر چه زودتر به پول و پله حسابی برسم و به قول معروف ره صد ساله را یک شبه طی کنم. همسرم آن روزها، خیلی به این حس من می بالید و به خواهر ها و برادرهایش، پز من را می داد. رفتار او باعث شد من بیشتر میل به ریسک کردن پیدا کنم. اوایل با خرید و فروش وسایل خانه به صورت دسته دوم کار و بار ساده ای راه انداختم. وسایل مستعمل را می خریدم و آن ها را سر و سامان می دادم و بعد با قیمت مناسب می فروختم، پول خوبی نصیبم می شد. البته اجازه بدهید اعتراف کنم که چون به دنبال پول بودم گاهی آن وسایل مستعمل را به عنوان نو می فروختم و از این کار خوشحالم بودم. کم کم به این مقدار درآمد، قانع نشدم و تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم که سال ها با هم به اصطلاح رفاقت داشتم، شریک بشوم و از خارج جنس وارد کنیم و بفروشیم. آن موقع قیمت دست خودمان بود و هر چه زورمان می رسید می فروختیم.
مرد آهی کشید و گفت:
-از قدیم گفته اند، بار کج به منزل نمی رسد. بار من هم در نیمه راه پر کشید و رفت.
-چطور پر کشید؟
-دوستم همه آنچه که داشتم گرفت که ببرد و خودش جنس وارد کند تا هزینه کمتر بشود و سودمان بالا برود. من طمع کردم و چه ساده همه تخم مرغ هایم را در دستان آن انسان بی معرفت چیدم. او رفت و هرگز نیامد.
-عجب!....
-بله!...من اما عبرت نگرفتم و این موضوع را از همه و به خصوص از همسرم پنهان نگه داشتم. اطمینان داشتم که اگر زنم بداند، حاضر نمی شود یک  لحظه هم با من بماند.
-واقعا او را چنین آدمی دیده بودید!
-بله!....البته یک گوشه ای زدم که اگر سرمایه ام را از دست بدهم تو چه می کنی؟ او هم گفت که حاضر نمی شود من را درشرایطی تحمل کند که چیزی نداشته باشم. من هم موضوع را پنهان کردم.
مرد دوباره آهی کشید و گفت:
-یک بخش از پولی که گرفته بودم، از خانواده همسرم بود و آن ها هم مدام سراغ پول و سودشان را می گرفتند و من وعده دادم که بارمان روی کشتی است  و به محض رسیدن، همه به چند برابر پولشان می رسند.
-چرا دروغ گفتید؟ از کجا می خواستید پول و سود آن را بدهید؟
-چاره ای نداشتم. می خواستم زندگی ام را حفظ کنم. من دوتا بچه داشتم و آن ها هم که روز به روز قد می کشیدند، فکر می کردند، پدرشان پولدار است. از طرف دیگر همسرم مرا در این شرایط که پولدارم پذیرفته بود. از این رو به هر کسی که می توانستم رو انداختم و پول با بهره های زیاد گرفتم و خلاصه آن قدر ادامه دادم که رسید آن روزی که از آن فرار می کردم.
- چه اتفاقی افتاد؟
کم آوردم و چک هایم برگشت خورد. وقتی به خودم آمدم نزدیک به چهارصد میلیون بدهکار بودم. طلبکارها دست به کار شدند چون فهمیدند ورشکست شدم. یک روز، دستبند به دست، من را از خانه به بازداشتگاه و زندان بردند. همه پشتم را خالی کردند. دوستم که با پول ها فرار کرده بود و اقوام و آشناها هم مدام سرزنشم می کردم و فلاکتم را به رخم می کشیدند. تسلیم شدم و به زندان رفتم. منتظر بودم همسرم به ملاقات من بیاید و بگوید که طلاقش را می خواهد و زندگی را ترک کند.
-این اتفاق افتاد؟
-همسرم یک ماه به ملاقاتم نیامد بعد از آن، آمد و گفت که رضایت شکات را گرفته. پرسیدم چه جوری؟ گفت: خانه را فرخته و بابت بدهی داده است. واقعا نمی دانستم چه بگویم. انتظار نداشتم چنین گذشتی از خودش نشان دهد اما او خانه ای را که پدرش به او داده بود فروخت و بدهی من را داد و آزاد شدم. خیلی خودم را شرمنده زن و بچه هایم می دانستم. به او گفتم چرا این کار را کردی؟ تو که حاضر نبودی من را در این وضعیت تحمل کنی؟
گفت: شاید اشتباه از من بود که می خواستم با حرف هایم تو را انگیزه دار کنم، اما اشتباه کردم. حالا هم با هم از صفر شروع می کنیم و تو هم قول بده، پول سالم و حلال به زندگی ما بیاوری. پرسیدم بچه های چی؟ او گفت: بچه ها هم باید بپذیرند.
-از زندان آزاد شدید؟
-بله!... رفتم و خانه ای در یک نقطه در جنوبی ترین محله تهران اجاره کردم. یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک داشت. حمام هم سر کوچه بود خلاصه زندگی را از صفر شروع کردیم. این بار سعی کردم آب رفته را به جوی برگردانم. همان کار اول را می کردم و وسایل را پس از تعمیر با یک قیمت منصفانه می فروختم. سه سال طول کشید تا اوضاع و احوالم خوب شد. کم کم اوضاع زندگیم را سر و سامان دادم. جز خود و همسر و بچه هایم به هیچ کس اعتماد نکردم و شرایط فرق کرد. الآن هفده سال از آن روزهای سخت می گذرد. چندی پیش یک خانه که به نظرم از خانه ی اول همسرم هم بهتر بود، برایش خریدم. یک شرکت بازرگانی راه انداختم و بچه هایم را همراه همسرم سهامدارکردم و به کمک هم و با درایت همسرم، شرایط را تغییر دادیم. الآن من یکی از واردکننده های معتبر و یکی از صادر کننده های جزء هستم، که درآمد نسبتا خوبی دادم. دوستم که پول های من را برده بود، دستگیر شد و در زندان است. توانستیم به کمک وکیل، بخش عمده ای از پول های رفته را پس بگیریم.
«مرد اشک هایش را که این بار از شادی بود، پاک کرد و گفت: کافی بود آن روز همسرم مثل بقیه پشت من را خالی می کرد و من شاید هنوز هم در زندان بودم، اما او کنارم ماند و من خوشحالی این روزهای خودم و بچه هایم را مدیون لطف خدا و حمایت همسر و فرزندانم و تغییر نگرش خودم می دانم. اجازه ندادم هر پولی به زندگی ام وارد شود. حالا معتقدم که به سادگی نباید به هر کسی اعتماد کرد. پول حرام و باد آورده را باد می برد و آدم هایی که از این پول ها در می آورند، به روز سیاه می نشینند و به قول معروف خاکستر نشین می شوند.»
مرد حرف هایش را زد و  وقتی می خواست برود گفت:
-خانم ها هیچ وقت پشت همسرانشان را خالی نکنند. پول برمی گردد اما اعتماد و انگیزه به راحتی نه!
 

 


داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

نادر داشت نفسهای آخر را می کشید،حتی دو،سه مرتبه فکر کردم واقعا مرده است،اما انگار هنوز روحش برای پرواز به آن دنیا آرامش لازم را نداشت. در نگاهش حرفی ناگفته می دیدم و می خواست با فشردن دستم چیزی را حالی ام کند.
با صدایی که بغض آلود بود رو به پزشکی که کنار تخت نادر نشسته بود کردم و نالیدم:
-دکتر یه کاری بکن،تو رو خدا نگذار بمیره!
دکتر که عاقل مردی پنجاه ساله بود،همان طور که نبض نادر را می گرفت و برای اینکه او صدایش را نشنود،به طرف من بر گشت و به آرامی گفت
-خانم متأسفم،نمی شه براش کاری کرد،دیروز توی بیمارستان گفتم که امروز و فردا بیشتر مهمونتون نیست. الآن هم بهتره به جای اشک ریختن به بچه هاتون زنگ بزنید که بیان و لحظات آخر کنار پدرشون باشند.
دکتر این حرف را گفت و آماده رفتن شد و حرف آخر را زد:
-نمی خوام بیشتر ناراحتتون کنم،اما فکر نکنم به آخر شب برسه.
دکتر که از خانه خارج شد برگشتم و بالای سر نادر نشستم، هنوز آن حرف در نگاهش بود، می دانستم حرف های دکتر را شنیده، همان طور که از دیروز صبح که روی تخت افتاد و فهمید رفتی است،ملتمسانه نگاهم می کرد. چاره ای نداشتم جز اینکه بار دیگر دروغ بگویم:
-نادر جان بچه هات دارن می آن...حداکثر تا نیم ساعت دیگر می رسن،تو هم ان شاءالله حالت خوب میشه و همگی باهم یک سفر شمال می ریم.!
رنگ نگاه نادر کمی تغییر کرد،انگار می فهمید که دروغ می گویم،من که تا آن روز-و در همه این یازده سال زندگی مشترک-به او دروغ نگفته بودم،از این نگاهش خجالت کشیدم و دنبال بهانه ای میگشتم تا چشم از او برگردانم. بنابراین لبخندی تصنعی تحویلش دادم و از جا برخاستم و گفتم:
-من برم یه چای تازه دم کنم که وقتی بچه ها می آن کاری نداشته باشم،الآن برمی گردم نادر جان...
این را گفتم و برای اینکه نادر صدایم را نشنود،رفتم توی بالکن و شماره موبایل شیدا را گرفتم، خدا خدا می کردم که مانند دفعه قبل برادرش فرشید گوشی را بر ندارد، برایم مهم نبود که مانند مرتبه قبل دهها ناسزا نثارم کند، تنها اعتراضم این بود که اصلا به حرف هایم گوش نمی داد.!
دعا می کردم که شید گوشی را بردارد که خوشبختانه مستجاب شد و همین که شیدا با لحنی توهین آمیز گفت:«چیه؟» معطل نکردم و گفتم:« شیدا جان خواهش می کنم یک دقیقه به حرف های من گوش کن...» اما او که حالا 26 سالش بود، حرفم را قطع کرد و پرخاش کنان گفت:
-من شیدا جان تو نیستم... چرا این رو نمی فهمی؟
نمفس عمیقی کشیدم که بغضم را پس بزنم و گفتم:
-باشه اصلا حق با توست... شیدا خانم خواهش میکنم....
فرشید گوشی را از دستش گرفت و فریاد زد:
-چی از جونمون می خوای؟ بهت گفتم هر وقت اون نامرد مرد خودت براش مجلس ختم بگیر و...
با شنیدن واژه ی مردن خشم وجودم را گرفت و بی اختیار بر سرش فریاد کشیدم:« دهنت رو ببند! تو حق نداری در مورد پدرت این طوری حرف بزنی.!:»
فرشید مانند همان یازده سال قبل که پسری سیزده ساله بود و مقابل فریاد های پدرش ساکت می شد، سکوت کرد گریه ام گرفت و گفتم:
-گوشی را بده به شیدا، من با او کار دارم.
حرف نزد و گوشی را داد به خواهرش، شیدا خواست حرف بزند مجال ندادم و گفتم:« گوش کن شیدا، پدرتون داره نفسهای آخر را می کشه.... قبول دارم به شما بد کرده اما....»
-او به ما بد نکرد، تمامش تقصیر تو بود فرناز!
دلم می خواست دوباره به او یادآور شوم که هیچ چیز تقصیر من نبوده و لجبازی های کودکانه آنها و مخصوصا آتش سوزاندن عمه هایشان دلیل آن اتفاقات بود، اما وقت خیلی تنگ بود، خشمم را فرو خوردم و گفتم:« حق با توست، من مسبب همه بدی ها بودم، اما ازت خواهش می کنم همراه برادرت اینجا بیا. شیدا پدرت داره نفسهای آخر را می کشه، اما انگار تا شما را بالای سرش نبینه آرام نمی گیره، شیدا خواهش می کنم بیاین اینجا...»
اینها را گفتم و طوری به هق هق افتادم که لحن صدای او هم عوض شد و آرام گفت:
-باشه تو آرام باش، برو پیش بابا بشین تا ما بیایم، تا نیم ساعت دیگه اونجاییم...
صدای فرشید را از آن سو شنیدم که گفت:« من نمیام...» اما شیدا بر سرش فریاد کشید:« تو غلط می کنی که نیای.» بعد هم به من گفت:« ما داریم راه می افتیم.»
گوشی را قطع کردم و با عجله به آشپزخانه برگشتم، چند مشت آب به صورتم زدم تا سرخی چشمانم، گریه ام را لو ندهد، بعد هم به اتاق برگشتم و با خنده گفتم:
-شیدا بود، تو راه هستند نادر جان!
در طول این بیست و چهار ساعت، نادر لا اقل ده بار این جمله را از زبانم شنیده بود، اما هر بار با نگاهش حالی ام کرده بود که می دونم داری دروغ میگویی اما این بار انگار چیز دیگری در چشمانم دید که لبخندی بی رمق گوشه لبش نشست.
با عجله لباسش را عوض کردم، چون همیشه دوست داشت وقتی با پسر  و دخترش دیدار دارد شیک و مرتب باشد. هر چند که سالها بود که آنها را فراموشش کرده بودند. موهایش را شانه می کردم که صدای زنگ خانه به گوش رسید، چشمان نادر برق زد و من هم لبخندی زدم و به جای اینکه دکمه آیفون تصویری را بزنم، داخل حیاط شدم، و خودم در را باز کردم، فرشید حتی نگاه هم به من نکرد، اما شیدا زیر لب – فقط از سر اجبار- سلام کرد، بعد هم خواستند داخل شوند که مقابلشان ایستادم و گفتم:
-ازتون خواهش می کنم باهاش مهربون باشید، من نگران این هستم که بعد ها خودتان دچار عذاب وجدان شوید!
انگار معنی این جمله را خوب درک کردند که با اضطراب حیاط را رد کردند و داخل شدند و پا به اتاقی که تخت نادر آنجا بود گذاشتند.
همان چیزی را که حدس می زدم اتفاق افتاد، آنها که از پدرشان چهره یک مرد خوش قیافه و جذاب را در ذهن داشتند، وقتی او را که حالا مقابل آن بیماری لعنتی، این طور آب شده بود دیدند چنان یکه خوردند که  همه خشم و عصبانیت و دلخوری که در وجدانشان نهفته بود، مقابل مهر پدر و فرزندی تسلیم شد و هر دو به طرف تخت دویدند و هم زمان گفتند:«سلام بابایی جون» یک لحظه چنان طراوت و شادابی صورت نادر را پر کرد که مطمئن شدم حالش خوب خواهد شد و دوباره به زندگی برمیگردد! چرا که نتوانست دستهایش را –که مثل چوب شده بود- بالا ببرد ودست فرزندانش را بگیرد و با همه وجودش لبخند بزند. انگار شیدا و فرشید هم از دیدن این صحنه به وجد آمدند که خندیدند تا نادر پس از حدود ده روز که حرف نزده بود، لب باز کند و به سختی و با لکنت زبان بگوید:« دوستتون دارم...!»
دختر و پسرش سر در آغوش پدر گذاشتند و گفتند:« ما هم دوستت دارین بابایی... ان شاءالله زودتر خوب بشی.!»
دوباره رنگ صورت نادر به حالت قبل برگشت، نفسش به شمارش افتاد و برای آخرین بار لبخند بی رمق تحویل من داد و چانه انداخت و به رحمت حق رفت.
صدای شیون فرشید و شیدا خانه را پر کرد، حس کردم نادر به آرامش رسیده، اما من تازه آرامش خود را از دست داده بودم. روی صندلی نشستم تا بچه ها با خیال راحت با پدرشان وداع کنند، پدری که تا نیم ساعت قبل حاضر نبودند او را ببینند، نمی دانم، شاید مقصر اصلی من بودم، شاید نباید یازده سال قبل به این ازدواج تن می دادم.
من و نادر همکار بودیم، البته او سالها قبل از من در آن اداره مشغول به کار بود و من پنج سال قبل استخدام شده بودم.
همه کارمندان و حتی مدیران  اداره هم برای نادر ، احترام قائل بودند، چرا که با همه مهربان بود. با فخری همسر نادر هم در آن چند باری که به اداره آمده بود، آشنا شدم. شخصیت این زن و شوهر که در بیست و یک سالگی با هم ازدواج کرده و هنوز عاشق هم بودند، برایم خیلی جالب بود و به همین خاطر با آنها رفت و آمد هم داشتم. فخری بارها از من که سی سالم بود می پرسید:« چرا ازدواج نمی کنی؟» حتی چند خواستگار هم برایم پیدا کرد، اما افسوس که در آستانه سی و هشت سالگی در تصادف کشته شد و داغی ابدی بر دل خانواده اش گذاشت. بعد از مرگ فخری، من که می دیدم شیدای چهارده ساله و فرشید دوازده ساله خیلی بی تابی می کنند، تا جایی که می توانستم به آنها سر می زدم و به پارک می بردمشان و سعی می کردم کمتر غصه بخورند ، همین رفت و آمدها و ملاقاتهای هر روزه بین من و نادر، کم کم محبتی را میانمان به وجود آورد و بالاخره وقتی نادر توانست مرا قانع کند که بچه هایش به یک مادر نیاز دارند، با او ازدواج کردم و این آغاز فاجعه بود. عمه ها و خاله های بچه ها چنان آنها را تحریک کردند که تبدیل به دشمنم شدند.  هر روز نقشه ای می کشیدند تا مرا در چشم پدرشان خراب کنند، تا اینکه وقتی سعی کردند مرا به خیانت متهم کنند، نادر چنان دیوانه شد که یک شب در حضور فرزندانش و همه اعضا خانواده اش، سند هر دو خانه اش را که بی خبر از من به نامم کرده بود نشانشان داد و گفت:« این کار را کردم که دیگه سعی نکنید فرناز را از چشمم بندازین.»
از آن به بعد زندگی مان جهنم شد و سرانجام بچه ها تصمیم گرفتند همراه عمه شان زندگی مستقلی داشته باشند، نادر یکی از خانه هایش را در اختیارشان گذاشت و ما هم در خانه دوم به زندگی ادامه دادیم، تا چند سال اول با بچه ها دیدار داشت، اما از چهار سال قبل رابطه شان کاملا قطع شد، او از بی احترامی بچه ها به من شاکی بود و بچه ها هم از اینکه پدرشان دار و ندارشان را به من بخشیده بود حاضر نبودند او را ببخشند و این قهر تا روز مرگ نادر ادامه داشت!
مراسم ختم  و دفن نادر خوب و آبرومند برگزار شد و تنها کسی که آن وسط توهین شنید من بودم، از فرشید گرفته تا عمه ها و خاله ها و تمام اقوامش مرا دزد و خائن و.... می نامیدند. فقط شیدا بود که لااقل به من توهین نمی کرد! بارها مصمم شدم آنچه را در ذهن دارم انجام دهم، اما نه، من باید کاری می کردم که روح نادر آرامش پیدا کند که این کار را بعد از مراسم هفتم انجام دادم. وقتی لوازمم را در چمدان جا دادم و در میان ناسزا و نفرین فرشید و اقوام نادر آماده رفتن شدم، پاکتی را که حاوی هر دو سند خانه بود به شیدا دادم و گفتم:« این مال تو و برادرته.» و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم  و آخرین جمله ای که شنیدم حرف شیدا بود که با بهت و حیرت گفت:« سمد هر دوتا خونه را به اسم من و فرشید زده!» اما یکی از عمه هایش گفت:
-مطمئن باش باباتون این کار را کرده!
اما فرشید گفت:«نه، تاریخ این وکالت مال دیروزه!»
چند روز از اداره مرخصی گرفتم و در خانه دختر دایی ام ماندم، اما سرانجام پس از پانزده روز که مرخصی ام تمام شد به اداره برگشتم و همین که خواستم کارت بزنم، نگهبان سلام کرد وگفت:
-خدا نادرخان را بیامرزه.... این دوتا بچه بعد از مراسم هفتم پدرشون، هر روز می آن اینجا و تا عصر منتظر شما می مانند، ما هم آدرس جدیدی ازتون نداشتیم که بهشون بدیم!
سر که برگرداندم شیدا بغلم کرد و گریست، فرشید هم لبخند زد و گفت:« اگه تو ما را ببخشی، بابا هم ما را می بخشه!»
در آغوشش گرفتم و گفتم:« شماها بچه های من هستین!»
بچه ها بدون اطلاع من، دو دانگ از دارایی پدرشان را به من برگرداندند، اما حالا هر سه آنقدر خوشبختیم که برای هیچ کداممان پول ارزش ندارد!

 


رمان\

خواستم برم تو خونه که دستمو گرفتو گفت:قیلو قال نکن لطفا.همه چی رو خراب می کنی می ره ها.
دستمو با خشم آزاد کردم:چی رو همه چی رو خراب می کنم می ره؟مگه ندیدی چه بلایی سر من اومد؟مگه داداش همین هما خانم نبود که ادعا می کرد تو بیست سالگی عاشق من شده بعد زد زیر همه چی و رفت سراغ یه دختر خارجی؟
نعیم آروم بغلم کرد:می دونم چه دردی رو تحمل می کنی.ولی نغمه این رسمش نیست.آره من هما رو دوست ندارم ولی در عوض عاشق خان بابام.هما هم خودش جار نزده که منم نعیم رو دوست دارم.خان بابا گفت که برا نعیم آستین بالا بزنین بابا گفت چه کسی بهتر از هما.
چند قطره اشک از چشام اومد پایین:داداش با هما نه.اگه با هما ازدواج کنی می شه فامیل چند وجهی و اونوقت هر روز خونه ی مان.منم حال ندارم همش این هادی خانو با اون دختره ی فرنگی ببینم.
نعیم منو از خودش جدا کرد:باشه نغمه.باشه آبجی گلم.با بابا حرف می زنم.اگه قبول نکرد دست به دامن خان بابا می شم.
گونه اش رو بوسیدمو باهم رفتیم تو خونه.
از هما خوشم نمیومد چون نشست زیر پای هادی و بهش گفت نغمه دختر خوبی نیست بیا با این دختره ی فرنگی ازدواج کن.با ایزابل خانم.از اسمش معلومه مال عهد بوقه.هادی اولا مخالفت کردو گفت من فقط نغمه رو دوست دارم ولی دو ماهی که رفت فرنگ چسبید به ایزابل و ولش نکرد.این وسط هم یادش رفت یه نفری رو به اسم نغمه دوست داره.یادش رفت با حرفاش منو به خودش علاقه مند کرده و بعد زده زیر همه چی.من تو شونزده سالگی شکست خوردم.شکستی که خردم کرد.
زن دایی اومد سمتمو صورتمو بوسید.بعد از اون اتفاق همیشه تو چشاش غم رو حس می کردم:سلام گلم.
بهش لبخند زدم:سلام زندایی.خیلی خوشحالم می بینمتون.
زندایی اشک چشاشو گرفت:واقعا؟
بغلش کردم.دلم براش می سوخت.پسرش با من بد کرده اون که مقصر نیست:واقعا زن دایی.
سفت بغلم کرد:امشب قرار بود بیایم.ولی خب به خاطر این که شب قراره هادی و ایزابل بیان الان اومدیم.
لرزیدم.پس ایزابل بعد از دو سال می خواد بیاد خونه ی ما؟چرا آخه؟تو این دو سال نیومده الانم نیاد.
از زندایی جدا شدم:با اجازه برم لباسامو عوض کنم.
خدید:برو گلم.
پناه بردم تو اتاقم.سرم درد می کرد.ولی اشک نمی ریختم.چرا باید گریه کنم برای کسی که منو گذاشتو رفت؟نه...از امروز دیگه همه چی تموم شد.من دیگه به هادی فقط به چشم پسر دایی نگا می کنم...تو این دو سالی که رفته بود نیویورک بهمون زنگ زده که حالا می خواد بیاد اینجا مهمونی؟خوب خونه ی عمه اشه.حق داره بیاد.بی خود کرده.اگه هم بیاد دیگه برام ارزشی نداره...اون فقطو فقط پسر داییه منه...همین.
کنار نعیم نشستم.یه لبخند گلو گشاد رو لباش بودو زل زده بود به هما.نه مثل اینکه این برادر من دلش گیر کرده پیش این جادوگر.زدم به بازوش.برگشت سمتم.
گفتم:چته سه ساعته زل زدی به هما.مگه نگفتی باهاش ازدواج نمی کنی؟حالا چیه زل زدی بهش داری با چشات قورتش می دی؟
سرشو تکون داد:من ازش خوشم میاد.چرا باهاش بدی.
اخم کردم:نمی دونی با خواهرت چی کار کرد؟
بلند شد.دستمو گرفتو بلندم کرد.
مامان با تعجب گفت:نعیم؟کجا می خواین برین؟الان وقته ناهاره!
نعیم با اخم گفت:می ریم اتاق من.با نغمه یه کاری دارم.
دستمو کشید.دنبالش راه افتادم:چرا باید بریم اتاق تو؟
با خشم نگام کرد:می فهمی.
در اتاقشو باز کردو هلم داد تو اتاق:من هما رو دوست دارم.می خوام باهاش ازدواج کنم.آره درسته بابا اونو پیشنهاد داد ولی منم خودم بهش علاقه دارم...چرا همه چی رو فراموش نمی کنی؟چرا با هما بدی؟هما چی کارت کرده؟جز این که نمی خواست زن داداشش بشی...حتما یه چیزی می دونست که نمی خواست زن داداشش بشی.هیچ فکر کردی تو این دو سال هما سعی کرد بهت نزدیک بشه ولی تو نذاشتی؟چرا این همه کینه ای هستی؟بابا بی خیال شو می فهمی چی می گم؟هادی رو فراموش کن...اون بدون تو،تو نیویورک با ایزابل خوش گذرونده.ولی تو چی؟خودتو عذاب دادی.این درسته؟این درسته به خاطر یه نفر دو سال از زندگی ببری؟
داد زدم:بس کن...دیگه هادی برام مهم نیست.من هیچ حسی به هادی ندارم.اونم با ایزابل خوشه به من چه.چهار ماه دیگه می خوام برم دانشگاه.نمی خوام زندگیمو به خاطر هادی خراب کنم.هادی برای من فقط یه پسر داییه...مانعی هم سر راه ازدواج تو با هما نیست.اگه با هما خوشبخت می شی باشه باهاش ازدواج کن.من اونقدر هم سنگدل نیستم که جلوی خوشبختی برادرمو بگیرم.آره درسته هما با من بد کرد ولی اون قراره زن داداش من بشه...سعی می کنم باهاش خوب باشم چون داداشم دوسش داره.داداشی من مخالف نیستم.می تونی باهاش ازدواج کنی...خودتو به خاطر من ناراحت نکن.
از اتاق اومدم بیرون.بغض گلوم رو فشار می داد.نه نباید بذارم این اشکا سرازیر بشه نباید.نگام افتاد به هما که داشت نگام می کرد.اشک روی گونه اش رو پاک کردو اومد سمتم.اون دختر داییمه.قبل این که اون کارو با من بکنه دوستای خوبی برای هم بودیم.
دستمو گرفت:نغمه این همه از من بدت میاد؟مگه من باهات چی کار کردم؟نغمه باور کن هر کاری کردم به خاطر خودت بود.هادی برای تو مناسب نبود...
پریدم وسط حرفش:بگو تو برای هادی مناسب نبودی.تو لیاقت هادی رو نداشتی.هادی خیلی بهتر از تو بود.هما من تو رو مثل نعیمه می دونستم.بعد از مرگ نعیمه تو شده بودی همه ی وجودم.تو شده بودی خواهرم ولی تو چی کار کردی؟وای خدا من این همه مدت به کی می گفتم خواهر.
دستمو کشیدمو رفتم پایین.مامان با تعجب نگام می کرد:چی شده؟
لبخند زوری زدم:چیز خاصی نیست.
رو صندلی نشستم.میز ناهار آماده بود.همه دور میز نشستن.ولی خبری از هما و نعیم نبود.یعنی چی شده؟
مامان با نگرانی گفت:چی شده؟
بلند شدم:می رم دنبالشون.
از پله ها رفتم بالا.پشت اتاق نعیم وایستادم.خواستم در بزنم که صدای هق هق مانع شد.
گوش وایستادم:هما گریه نکن.تو دل نغمه هیچی نیست.نمی دونه چی داره می گه.حرفاشو به دل نگیر.خودش یه روز می فهمه چه کاری باهاش کردی.
هما گفت:چی می گی نعیم؟چرا تو دلش هیچی نیست؟من اونو خواهرم می دونم.چرا با من این طوری می کنه؟حالا هم اگه من با تو ازدواج کنم می گه برادمو ازم گرفتی.من دوسش دارم ولی نمی دونم چرا با من این طوری رفتار می کنه.
صدای نعیم نوازش گونه بود:عزیزم اونم دوست داره.نمی خواد ناراحت بشی.نمی خواد منم ناراحت بشم.امروز بهم گفت که با ازدواج ما مشکلی نداره.نغمه تو دلش هیچی نیست.فقط یه کم سختی کشیده.اون کاری که هادی باهاش کرد براش گرون تموم شد.
هما با ناراحتی گفت:مقصر من بودم.هادی همش می گفت نغمه رو دوست داره ولی من می دونستم این طور نیست...نمی دونم چرا اصرار داشت که نغمه رو دوست داره.من بهش گفتم یه دختر تو نیویورک هست به اسم ایزابل...یه مدت برو پیش اون هم واسه کارای شرکت کمکت می کنه هم آبو هوات عوض می شه.هادی رفت ولی خبر اومد که یه دل نه صد دل عاشق ایزابل شده...می دونستم علاقه اش به نغمه دروغه.ولی الانم که الانه نمی دونم چرا دروغ می گفت.
چی دارم می شنوم؟به من دروغ گفته؟هادی به من علاقه نداشت؟من دل به کی باخته بودم خدا؟نفهمیدم چه طور خودمو رسوندم به اتاقمو زار زدم.این اشکا به خاطر هادی نبود.به خاطر خودم بود.به خاطر دلم بود که عاشق کسی شده بود که دروغ می گفت دوسم داره.
صدای در بلند شد.بی حال گفتم:کیه؟
مامان با نگرانی گفت:تو اومدی دنبال نعیمو هما خودت چرا رفتی تو اتاقو درو قفل کردی؟
با بغض گفتم:مامان بی خیال شین.من حوصله ی مهمونی ندارم.
صدای نعیم بلند شد:چی شده مامان؟مشکلی واسه نغمه پیش اومده؟
مامان با نگرانی گفت:نه اومده بود دنبال شما دوتا ولی نمی دونم چرا خودش رفته تو اتاقو درو قفل کرده.
هما با نگرانی گفت:درو قفل کرده؟چرا آخه؟
نعیم کوبید به در:باز کن درو.نغمه می شنوی صدامو؟
گفتم:برو داداش.می خوام تنها باشم.درکم کنو تنهام بذار.
محکمتر کوبید به در.یه متر از جام پریدم:می گم وا کن.
داد زدم:نمی خوام.
با خشم گفت:اگه نخوای می شکنم این درو.
گفتم:نمی تونی.
یهو در با شدت باز شدو خورد به دیوار.بله داداش کم عقل بنده با پا رفته بود تو شیکم در.با ترس زل زده بودم بهش.
اومد سمتمو بازوم رو گرفت:چرا درو فقل کرده بودی؟
زل زدم تو چشای سرخش:می خواستم تنها باشم.
داد زد:چرا آخه؟
مامان با نگرانی اومد سمت ما و گفت:بس کن نعیم.تو که بد تر از همه ای.بیاین بریم.آبروم رو نبرین پیش خان داداشم.
نعیم دستمو کشید:ولم کن.بازوم درد گرفت.
ولم کرد.
هما اومد سمتم:شنیدی نه؟
اخم کردم:چی رو؟
با تعجب نگام کرد:چرا با من این طوری رفتار می کنی؟
لبخند اجباری زدم:ببخشید.
زودتر از بقیه رو صندلی نشستم.


رمان\

مهیا خندید و رفت سمت خونشون.درو باز کردمو رفتم تو خونه.حیاط بزرگی که پیش روم بود همیشه منو می برد تو خیالات.بنده هم که عاشق خیال بافی یه ساعت می شستمو می رفتم تو فکر.
رو تاب وسط حیاط نشستمو با پا آروم تاب رو تکون دادم.بدون این که بدونم چرا حرفای مهیا رو مرور می کردم:خانم بهاری یه پسر داره که می ره دانشگاه،تو رو واسه پسرش در نظر گرفته،همه فهمیدن.
اه من چرا دارم به اینا فکر می کنم؟چم شده آخه؟پاشو دختر پاشو که امشب مهمون داریم.خدا به دادم برسه!با بی حالی از روی تاب بلند شدمو رفتم سمت خونه.قبل اینکه در ورودی رو باز کنم در با شدت باز شدو خورد تو صورتم.یعنی دماغم له شد.با خشم سرمو بلند کردمو زل زدم به نعیم.به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود:چته روانی؟چرا عین این وحشیای جنگلی درو این طوری باز می کنی؟
دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده.
از خشم شده بودم عین این زودپزا که از سرشون بخار می زنه بیرون.سرخ سرخ.
اومد سمتم:وای ببخشید آبجی کوچیکه.ندیدمت.
گفتم:بایدم نبینی.مگه چشم داری پشت در؟حالا چت بود؟
دستمو از روی بینیم برداشتو گفت:هیچی.طبق معمول این خان دایی افتاده بود به جونم.
لرزیدم:مگه اومدن؟اونا که قرار بود شب بیان؟
رفت تو هم:نترس.هادی باهاشون نیست.
نفسمو دادم بیرون.چشام خیس شد.دستمو فشار داد:اون مال دو سال پیشه.چرا فراموشش نمی کنی؟
زل زدم تو چشاش:می شه فراموش کرد؟
گفت:نه.بهتره بری تو.هما می خواد ببینتت.
با حرص گفتم:من از هما خوشم نمیاد.
بینیمو گرفت بین دوتا انگشتشو فشار داد.درد پیچید تو وجودمو داد زدم.خندید:باید خوشت بیاد.چون قراره زن داداشت بشه.
چشام شیش تا شد:می خوای باهاش ازدواج کنی؟
اخماش رفت تو هم:اصرار خان باباست.
اخمامو کشیدم تو هم:من نمی ذارم.


داستان عاشقانه غمگین و خواندنی ” قرار”

 

 داستان جدید غمگین 94 X داستان های عاشقی X عاشق شدن دختر X داستان عاشقس دختر X داستان و نوشته عاشقانه X داستان X اهنگ پیشواز ایرانسل X داستان های پند آموز X داستان های عاشقانه X داستان جدید

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

 

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

 

داستان بسیار زیبا و خواندنی ” نهایت ابراز عشق ” حتما بخوانید

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

 

داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 


داستان غمگین 1

 

 داستان جدید غمگین 94 X داستان های عاشقی X عاشق شدن دختر X داستان عاشقس دختر X داستان و نوشته عاشقانه X داستان X داستان های عاشقانه X داستان های پند آموز X داستان جدید X داستان غمگین

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

 

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

 

وضوح حس می کردیم…

 

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

 

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

 

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

 

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

 

تا اینکه یه روز...

 

 

علی نشست رو به رومو

 

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

 

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

 

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

 

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

 

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

 

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

 

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

 

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

 

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

 

هنوزم منو دوس داره…

 

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

 

گفت:موافقم…فردا می ریم…

 

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

 

بود چی؟…سر

 

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

 

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

 

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

 

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

 

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

 

هردومون دید…با

 

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

 

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

 

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

 

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

 

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

 

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

 

ناراحتی بود…یا از

 

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

 

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

 

گفتم:علی…تو

 

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

 

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

 

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

 

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

 

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

 

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

 

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

 

اتاقو انتخاب کردم…

 

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

 

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

 

خودت…منم واسه خودم…

 

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

 

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

 

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

 

جیب مانتوام بود…

 

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

 

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

 

توی نامه نوشت بودم:

 

علی جان…سلام…

 

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

 

ازت جدا می شم…

 

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

 

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

 

برام بی اهمیت بود که حاضر

 

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

 

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

 

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

 


داستان احساسی و عاشقانه

 

X داستان احساسی جدید X کتاب داستان عاشقانه X داستان جدید عاشقانه 98 لاو X سایت عاشقانه داستان ها X جدیدترین داستان های احساسانه X داستان های پند آموز X داستان های عاشقانه X داستان X جدیدترین داستان X داستان احساسی

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ،

توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست

همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و … در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت . انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !! محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و

از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با

وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته

یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه

اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای

اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت

: این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : ( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در

دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن

را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آ

شنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا

حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این

بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به

طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو

بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور

خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق

عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به

طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را

تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی

نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج

نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم

باقدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم

سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک

کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی

قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . ( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه

خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به

ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که

من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … ) گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست …. چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات

محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد. اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم..! “


داستان عاشقانه جدید2

X داستان عاشقی کوتاه X داستان جدید عاشقی X داستان کوتاه عشقی X داستان عاشقانه جدید X داستان جدید غمگین X داستان عاشقی X داستان جدید X داستان کوتاه X داستان عاشقانه X داستان های عاشقانه

 

هوا سرد بود،سوزناک و بی رحم. اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد…. خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو، دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد…

 

 

- خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم… .

توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.

در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:

- خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.

 

 

رسید خونه.زنگ زد.همین که داشت عرق صورتش رو پاک می کرد،مادر در رو باز کرد و گفت:

- سلام،چی شده؟

محسن لبخند تحمیلی روی لباش جاری کرد و گفت:

- س …..سلام مادر،هیچی آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.

- تو مگه کلید نداری محسن؟

- بی حواسیه دیگه مادر!

- از دست تو!

 

مادر درحالیکه بسمت آشپزخانه می رفت گفت :

- پسرم یکم بیشتر به خودت برس،چیزی نمونده ها… .یه هفته دیگه موعد پروازت به انگلیسه.

محسن صدای پدر را شنید که می گفت: تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!

- چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟

محسن که انگار تازه متوجه حضور پدرش شده بود، گفت:

- اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه اید؟

- علیک . می بینی که هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی!

- تو پدرتو ندیدی محسن؟

- چرا چرا دیدم. یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما…

مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن می گرفت گفت:

نگفتم تو پریشونی.

تو هم اینقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟

 

 

تا چشاشو بازکرد، چشش به ساعت افتاد.نیم ساعت زود بیدار شده بود.پس هنوز وقت داره بخوابه.یهو یاد کابوسی افتاد که دیشب دیده در مورد تصادف و پیر مرده و …

- وای خدای من چقدر وحشتناک بود.وای وای.یعنی چی شده؟  آخه همچین بدم نبود حال پیرمرده.نه نه امکان نداره بمیره.امکان نداره .حتما بابت تلقینات مادرم بود که پیشونم و… .

یک هفته گذشت اما چه یه هفته ای.همش با کابوس.

روز پرواز محسن رسید.محسن با همه توی خونه خداحافظی کرد و بهمه سفارش کرد که نرن بدرقش.

هواپیما پرواز کرد.وقتی داشت از خاک ایران دور میشد،فقط داشت به تصادف سه شنبه شب هفته پیش فکر میکرد.

 

 

سه سال گذشت.حالا محسن فوق لیسانس گرفته و برگشته.حالا دیگه کمتر و خیلی کمتر به تصادفه فکر میکنه.دو هفته بعد از رسیدنش،یه کار با موقعیت و درآمد مناسب پیدا کرد و مشغول بکار شد.بعلت لیاقت و درایتی که داشت،خیلی زود پیشرفت کرد و چند بار ترفیع گرفت.محسن برای راستگویی و متانتی که داشت،بین کارمندا از اعتماد ویژه ای برخوردار بود و نزد همشون محترم.صبحها سر ساعت سر کارش حاضر میشد و معمولا بیشتر از ساعات اداری کار میکرد.

صبح یکی از روزها،متوجه سروصدایی که آقای رئیس بپا کرده بود، شد.بر سر اینکه چرا خانوم نادری(مترجم شرکت که خانوم منظمی بود)تاخیر داشتن.نزدیکیای ظهر بود که خانوم نادری وارد اتاق محسن شد.

- سلام آقای مهرزاد.

- سلام خانوم نادری.خسته نباشید.

- ممنون آقار مهرزاد شما هم خسته نباشین.

- مشکلی پیش اومده خانوم نادری؟چیزی شده؟(بعید بود این موقع روز، خانم نادری به اتاق آقای مهرزاد بیان)

محسن متوجه چشای پف کرده و قرمز شده خانم نادری شد.

- آقای مهرزاد کمکم کنید…(با بغض).

- چه کمکی از دستم بر میاد؟

- آقای مهرزاد نمیدونم چیکار کنم.معتمدتر از شما هم سراغ ندارم.برادرام زندگیم رو سیاه کردن.من بدون اجازه اونا آب نمیتونم بخورم.تلفونامو کنترل میکنن ….

محسن بعد از پرسیدن چند سوال در مورد رفتار برادرهای خانم نادری و طرز فکرشون،گفت:خانم نادری شما یکهفته کاراییکه من میگم رو انجام بدن تا ببینید چی میشه.آدرس محل کار یا شماره تلفن برادرهاتون هم بهم بدین تا من باهاشون صحبت کنم.

بعد از یکهفته خانم نادری دوباره اومد پیش آقای مهرزاد(محسن) ،این بار با صورت خندان و بظاهر شاد.

- آقای مهرزاد،از شما ممنونم لطف کردید.رفتار برادرام با من خیلی بهتر شده و من این رو مدیون شما هستم.

- خواهش میکنم خانم نادری،کاری نکردم.وظیفم بود.من دوست دارم مشکل همکارام رو حل کنم.

خانم نادری با زیرکی تمام گفت:آقای مهرزاد،اگر زین پس مشکلی داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم؟!

- البته.خوشحال میشم بتونم کمکی کرده باشم.

***

خانوم نادری بیشتر به محسن سر میزد.رفته رفته فاصله بین ملاقاتها کمتر و مدتشون بیشتر میشد.وقت و بیوقت خانم نادری و محسن با بهانه های مختلف کاری و غیر کاری،تو اتاق همدیگه بودن و باهم صحبت میکردن.

سه ماه به همین منوال گذشت.تا اینکه این دو احساس کردن نسبت به همدیگه احساس خاصی دارن.حالا دیگه همدیگرو با اسم کوچیک صدا میزدن.البته ملاقاتهای داخل شرکت رسمیتر بود.

بالاخره محسن از سپیده خواستگاری کرد و بعد از چند ماه نامزدی،این دو باهم ازدواج کردن.

ــــــــــــــ

چند ماه از زندگی شیرین و توام با عشق و محبتشون میگذشت.سپیده باردار شده بود و همه منتظر تولد یه کوچولو بودن تا اینکه…

 

* * *

 

- محسن باز امشب تو رفتی تو فکر.به چی فکر میکنی؟به من بگو.

- هیچی سپیده،به چی فکر میکنم؟اگه فکر میکنی پای هوویی درمیونه! نه همچین چیزی نیست.

- من دارم باهات جدی صحبت میکنم محسن.

- منظورت چیه؟

- ببین محسن،الان چند وقتیه که تا صحبت از تصادف و اینجور چیزا میشه،تو میری تو فکر.حتی اینم فهمیدم که اون شبا تو تا نصفه شب بیداری.به من بگو محسن.بگو چی شده.منو تو که انقدر همدیگرو دوست داریم و باهم صمیمی هستیم که …

محسن یهو پرید میون کلام سپیده و گفت:

- سپیده؛تو گفتی پدرت کی فوت کرد؟

- من داشتم حرف میزدما! چند بار بهت گفتم،سه شنبه بیستو هفتمه …

محسن دیگه چیزی نمیشنید.زل زده بود تو چشای سپیده.دهنش قفل شده بود.بدنش یخ کرده بود…

محسن با خودش میگفت:

- خدای من،چطور ممکنه؟آخه چطور ممکنه؟مردی رو که من زیر گرفتم و رسوندمش به بیمارستان بمیره و من ب دخترش ازدواج کنم؟این چه قسمتی بود برای من خداااااااااااا ؟

- چی شد محسن؟چیزیته؟

- س… س… سپیده م …. من… من …من میخوام…

- تو میخوای چی؟ بگو محسن بگو.من دارم دیوونه میشم.تو چت شده؟

محسن گریش گرفته بود و با همون حالت ادامه داد:

- سپیده اگه من

سپیده گفت:

- محسن گریه نکن که منم گریم میگیره ها… .

- سپیده اگه من یه گناهی کرده باشم و الان بهت بگم،تو میبخشی منو؟

- تو؟ چه گناهی؟چه جور گناهیه که من باید ببخشمت؟

- مربوط به تو میشه.

- واضحتر بگو بببینم چی میگی.

- در مورد تو،در مورد پدرت،در مورد مرگش،تصادف… .

- محسن تو از تصادف پدر من چی میدونی؟از کجا میدونی؟کی بهت گفته؟ محسن … .

محسن متوجه چهره غضبناک سپیده شد.تعصب بیش از حد و افراطی سپیده دومورد پدرش،این این غضب رو به چهره اون داده بود.

- سپیده؛اون شب،سه شنبه بیستو هفتم مرداد ۷۹ اون کسی که پدرت رو زیر گرفت ؛ من بودم … .سپیده به جان تو که عزیزترینی برام هیچ عمدی تو کار نبوده .من رسوندمش بیمارستان خیلی زود… .

سپیده نگاه سنگینی به محسن انداخت و سکوت کرد.سکوتش چند دقیقه ای ادامه داشت.بیکباره فریاد بلندی کشید و از جا برخاست.مانتوش رو پوشید و زود رفت بیرون.

- سپیده… سپیده … با توام سپیده … کجا؟ واسا…

سپیده گریه کنان میرفت…

 

محسن با خودش گفت:

- خوب طبیعیه.براش سنگین بوده.الان میره خونه مادرشینا و آرومتر که شد خودم میرم دنبالش.

ــــــــــــــ

صبح که از خواب بلند شد دیر شده بود.دیگه سپیده نبود بیدارش کنه و صبحانه رو باهم بخورن.با عجله لباساش رو پوشید و بدون صبحانه راه افتاد.تا در رو باز کرد،برادر سپیده رو دید

- سلام آقا سهراب،حال شما؟این موقع صبح اینجا…

محسن در حین احوالپرسی بود که سهراب مشتی رو حواله صورتش کرد.

- چی شده آقا سهرا… .

سهراب حرفش رو قطع کرد . گفت:

- خفه شو قاتل؟

- قاتل؟ قاتل کیه؟قاتل چیه؟

- قاتل چیه؟ یه قاتلی نشونت بدم… .خودم میکشمت.بابای منو میکشی و در میری جوجه؟

سهراب محسن رو انداخت تو ماشینش و برد کلانتری.

 

دو هفته بود تو زندان بود.چند باری که با خونه مادر سپیده تماس گرفته بود جز بد و بیراه از مادر و برادرهای سپیده،چیزی نشنیده بود.سپیده هم که گوشی رو برنمیداشت.

دلش برای سپیده خیلی تنگ شده بود اما از دستش دلخور بود.با خودش میگفت:

- آخه سپیده من از تو انتظار نداشتم.خودت که میدونی من آزارم به مورچه هم نمیرسه چه برسه به یه پیرمرد.چرا منو انداختی زندان.تو که میدونی من آبرو دارم…

اما بعدش با خودش گفت:

- خوب حق داره،باباشه،من که میدونم سپیده اونقدر منو دوست داره و اونقدر هم منطقی هست که بفهمه قضیه رو.

 

یکهفته هم گذشت و سپیده بهش سر نزد.

- خدای من ،نکنه برادراش بلایی سرش بیارن…. .

دیگه طاقت نداشت.به یکی از دوستاش گفت که بره با سپیده صحبت کنه.

 

روزاش شده بود شب،شباش روز.فقط درودیوار و نگاه میکرد و گوشش به بلندگوی زندان.

- محسن مهرزاد ؛ ملاقاتی داری.

انگار نفت به چراغش ریختن .از جاش پرید با خودش میگفت که حتما سپیدست.

اما جای سپیده،صورت گرفته ی سعید رو دید.

- سلام سعید.سپیده کو پس؟نیومد؟چی شد؟چی گفت؟…

- سلام محسن.محسن یه چیزی میگم ، فقط خودتو کنترل کن.سپیده پاش و کرده تو یه کفش که الا و بلا طلاق.میگه من با قاتل بابام نمیتونم زندگی کنم… .

- این امکان نداره سعید.امکان نداره.مگه میشه؟اون عاشق منه من عاشق اونم اونوقت … .

- نه محسن.حقیقته .کارات رو هم تا چند روز دیگه ردیف میکنم که بیای بیرون.فقط یه دیه سنگینی باید بدی…

نه دیه نه مهریه و نه هیچ چیز دیگه برای محسن مهم نبود،فقط سپیده بود ،سپیده اما… .


داستان عاشقانه جدید1

 جمله عاشقانه جدید X داستان عاشقانه جدید X سایت عاشقانه X داستان غمگین جدید X داستان عشقولانه X داستان X داستان های عاشقانه X داستان های پند آموز X عاشقانه X جمله عاشقانه

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

 

 

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر

با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

 

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 

 

 

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

 

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

 


دانلود رمان عاشقانه

 

 

 

 دانلود رمان مخصوص موبایل تاس عشق X دانلود رمان تاس عشق اندروید جاوا X دانلود کتاب جاوا اندروید و ایفون X دانلود رمان های عاشقانه X رمان تاس عشق X داستان های عاشقانه X داستان X رمان عاشقانه X دانلود رمان

 

خلاصه داستان :

تاس عشق زندگی دختر یکی یکدانه ی پدر و مادری پزشک را روایت میکند که بر خلاف علاقه ی خود در رشته ای قبول میشود که مسیر زتدگیش را تغییر میدهد به عبارتی روی دیگر زندگی را می تواند لمس کند و ... ...

 


قالب کتاب : PDF

پسورد : www.98ia.com

 


داستان کوتاه و بسیار عاشقانه ایستگاه عشق

X متفرقه X داستان کوتاه X داستان کوتاه و بسیار عاشقانه X ایستگاه عشق X داستان عاشقانه ایستگاه عشق X داستان کوتاه و بسیار عاشقانه ایستگاه عشق X جملات عاشقونه X داستان های عاشقانه X داستان های پند آموز X داستان

 

باز رسیدیم به ایستگاه
بارون همه جا رو خیس کرده بود
شب بود…
راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم…
خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم…
بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم
یادته… عشقم بودی…
مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری… رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت…

حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!!
هوا سرد بود… ولی کاپشنم تنم بود…!!!
رسیدم خونه… جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود
یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود…
یه چایی داغ بعدشم خواب…
صبح فردا رسید… حس بدی بود
سرما خورده بودم تنهای تنها…


داستان جالب و عاشقانه مرا بغل کن

 

 داستان جالب X داستان عاشقانه X داستان پند اموز X داستان غم انگیز X داستان X رمان X مرا بغل کن X داستان جالب و عاشقانه مرا بغل کن X جملات عاشقونه X جملات زیبا X داستان های عاشقانه X داستان های پند آموزX

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


داستان عاشقانه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. 
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. 
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. 
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. 
مرد جوان: منو محکم بگیر. 
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. 
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


ليست صفحات
حلزون
تعداد صفحات : 3


مدل لباس مجلسی



نظرسنجي
    ورود به سايت

    پرچم کدوم بالاتر هست؟