دسته بندی ها


بازديد سايت
افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 814
بارديد ديروز : 2,269
بازديد کل : 4,748,484

تبليغات
قیمت هتل مشهد لباس مجلسی
داستان عاشقانه واقعی دیار غربت

وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم. با این حال فکر کردم مانند بعضی وقتها که ناگهان احساس دلتنگی می کند، زنگ زده که به قول خودش چند کلمه صدایم را بشنود و قطع کند:
-سلام بر بهترین پسر دنیا... چطوری پیام جان؟
جواب پیام را در این طور مواقع حفظ بودم که ابتدا با صدای بلند قهقهه می زد و بعد هم خنداخند می گفت:«سلام بر بهترین پدر دنیا... صدای شما را که می شنوم خوبم...»
-خوب نیستم پدر حالم اصلا خوب نیست ... ما بد جور گرفتار شدیم پدر... مژگان توی بازداشتگاهه.
حس کردم زمین زیر پایم خالی شده، وقتی صاحب یک فرزند فقط باشی و او هم از کشوری غریب تلفن بزند و صدایش بلرزد و با بغض بگوید که عروست زندانی است، چنان حال بدی نصیبت می شود که فکر نمی کنم نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد! در آن لحظه، اما با اینکه حالم بد بود سعی کردم به پسرم آرامش بدهم و از او خواستم ماجرا را برایم توضیح بدهد، پیام هم گفت:
-چند شب قبل سر کار بودم، مژگان که رفته بود از سوپرمارکت خرید کند، با دو تا مزاحم روبرو می شه که قصد داشتند به زور سوار ماشینش کنند، مژگان هم برای اینکه از دستشون فرار کنه یکیشون را هل می ده که طرف سکندر می خره و میره وسط خیابون و یکی ماشین هم می زنه بهش که بر اثر شدت ضربه هر دوتا پایش میشکنه، راننده به پلیس زنگ می زنه  و موقعی که پلیس و آمبولانس از راه می رسند، آن دو مزاحم با راننده گاو بندی می کنند و طوری وانمود می کنند که یعنی مژگان داشته از آنها کیف قاپی می کرده و چون هر سه نفرشون اهل این کشور هستند و ما هم نتوانستیم به دادگاه ثابت کنیم که دروغ می گن، مژگان را فعلا بازداشت کردن، به من هم گفتن اگر خسارت ماشین، هزینه بیمارستان و یک مبلغ اضافه هم بهشون بدم، رضایت می دن، در غیر اینصورت مژگان باید لااقل دو سال زندانی بشه پدر!
پیام اینها را گفت و به هق هق افتاد، سرش داد کشیدم و گفتم:
-مگه من مردم که داری گریه می کنی... خوشبختانه ویزا دارم و الآن زنگ می زنم و اولین پرواز را رزرو می کنم و فرداشب اونجام!
پیام در اوج بیم و امید با لحنی مستأصل گفت:
-پدر مجموع خسارتی که باید بپردازم نزدیک به پنجاه هزار یورو می شه، از کجا می خوای این پول را بیاری؟
فقط ثانیه ای فکر کردم و گفتم« من و مادرت می تونیم توی یک آپارتمان اجاره ای هم زندگی کنیم، فردا خونه را می فروشم و مطمئنم پولی که می دن کمتر از این مبلغ نمی شه، وقتی عروس من در دیار غربت زندانی باشه، خونه می خوام چیکار پسرم؟»
پیام دوباره گریه کرد و من سعی کردم او را آرام کنم، گوشی را که قطع کردم بلافاصله به مهرداد خواهرزاده ام که در یک آژانس املاک بزرگ و معتبر کار می کرد زنگ زدم و بدون اینکه توضیح بدهم گفتم:«مهرداد می تونی تا دو-سه روز دیگه خونه منو بفروشی یا برم بنگاه محلمون؟»
مهرداد گفت:«امیدوارم، اما دایی جان با این عجله ای که دارید خانه را زیر قیمت ازتون می خرن.»
-عیبی نداره، قول نامه را آماده کن که من بیام امضاء کنم و آماده باشه که اگر مشتری پسندید پول رو بگیری و برام حواله کنی به حساب پیام در آن کشور... قبل از اینکه مهرداد حرفی بزند گوشی را گذاشتم و به بنگاهش رفتم، آنجا هم هر چه سؤال کرد جواب دقیقی ندادم و فقط گفتم:«برای پیام مشکلی پیش آمده، منم دارم می رم پیشش، فقط یادت باشه ظرف یکی دو روز آینده این خونه را برام بفروشی مهرداد!»
اینها را گفتم و بعد هم از طریق تلفن پرواز پس فردا را رزرو کردم و به خانه رفتم، شاید اگر موضوع فروش خانه در بین نبود چیزی به میمنت نمی گفتم، چرا که می دانستم زنم با شنیدن این ماجرا اعصابش به هم می ریزد، اما چاره ای نبود و همه چیز را به او گفتم.
ساعت ده شب به وقت آن کشور بود که از هواپیما پیاده شدم. پیام با ماشین آمده بود دنبالم، در طول راه تا رسیدن به خانه او حرف زد و بغض کرد و من مدام می گفتم:« نگران نباش پسر، مهرداد تا دو-سه روز دیگه پول رو می ریزه به حسابت و مژگان را آزاد می کنیم!»
همین طور که در اتوبان خلوت داشتیم می رفتیم ناگهان دیدم یه نفر کنار جدول افتاده و ناله می کند:« نگه دار پیام!»
پسرم ترمز کرد و من پیاده شدم و به سراغ دختر جوانی رفتم که ظاهرا ماشین به او زده بود و گریخته بود، دختر جوان با زبان خودشان کمک خواست و گفت:« نجاتم بده آقا... من دارم می میرم.»  راست می گفت، خونریزی اش شدید بود. وقتی از پسرم خواستم کمک کند او را داخل ماشین بگذاریم تا به بیمارستان برسانیم، با دلخوری گفت:
-پدر می دونی اگر این دختر بمیره و نتونه بگه که ما باهاش تصادف نکردیم چی می شه؟ لااقل چند روز کار داره تا بی گناهی ما ثابت بشه، پدر تو برای نجات عروست آمدی یا یک غریبه؟
با عصبانیت بر سرش فریاد کشیدم:« غریبه کدومه پسر؟ این دختر هم یک انسانه و همان قدر که من و تو برای مژگان ناراحتیم، او هم پدر و مادری دارد که چشم انتظارش هستند، معطل نکن پیام!»
پیام از سر اجبار پذیرفت و چند دقیقه بعد دختر جوان را به بیمارستان رساندیم و پزشکان گفتند اگر کمی دیرتر می رسید از شدت خونریزی مرگش حتمی بود! تا ساعت حدود سه صبح در بیمارستان بودیم تا دختر جوان به هوش آمد و با شهادتی که داد ما دیگر مشکلی نداشتیم، اما موقع خداحافظی مادر آن دختر لبخندی زد و گفت:
«من نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم... از خدا می خوام که جواب مهربانیتون را بده که باعث نجات دختر من شدین!
سری تکان دادم و لبخندی زدم و خداحافظی کردم و به طرف در خروجی بیمارستان راه افتادم که ناگهان یک نفر به زبان ایرانی گفت:« مسعود خودتی؟» سر برگرداندم و از دیدن همدوره سربازی ام – که دوسال با یک دیگر هم سنگر بودیم- تعجب کردم، او که سالها قبل به آن کشور آمده و ازدواج کرده بود و پسرش را برای مسمومیت آورده بود، وقتی هم دلیل حضور مرا پرسید و ماجرای عروسم را شنید گفت:
-نگران هیچی نباش همسنگر قدیمی، من توی این کشور وکیلم و با اینطور آدما حسابی آشنا هستم، بهت قول می دهم هم مژگان را تبرئه می کنم و هم از اون نامردها خسارت می گیرم!
هرچند که پیام اصلا به این حرف امیرحسین امیدوار نبود، اما او همانطور که گفته بود، یکی از بهترین وکلای آن شهر بود و چنان موشکافانه پرونده را دنبال کرد و دلایلی را برای صحنه سازی آنها آورد که در نهایت آن ها مجبور شدند هفده هزار یورو هم به مژگان خسارت بدهند!
هنگام خداحافظی در فرودگاه، پیام گفت:« نمی دونی چقدر خوشحالم که خونه را نفروختی پدر...» خندیدم و گفتم:« این جواب همان دعایی بود که مادر آن دختر در حقمون کرد تا من بعد از نزدیک به 33سال همسنگر قدیمی ام رو ببینم و او به دادمون برسه!»
 

 


داستان های جالب ملانصرالدین

داستان ملانصرالدین :  ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

 

داستان ملانصرالدین :  خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

 

داستان ملانصرالدین :  دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

 

داستان ملانصرالدین :  خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

 

داستان ملانصرالدین :  الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

 

داستان های جالب ملانصرالدین

 

داستان  ملانصرالدین : مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

 

داستان ملانصرالدین :  پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

 

داستان ملانصرالدین :  درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

 

داستان ملانصرالدین :  قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

 

داستان ملانصرالدین : قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

 

داستان های جالب ملانصرالدین

 

داستان ملانصرالدین : خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

 

داستان  ملانصرالدین : بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

 

داستان ملانصرالدین : ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

 

داستان ملانصرالدین : نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

 

داستان ملانصرالدین  لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

 

داستان های جالب ملانصرالدین 

 

داستان ملانصرالدین  ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

 

داستان ملانصرالدین  خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

 

داستان  ملانصرالدین داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

 

داستان  ملانصرالدین گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

 

داستان ملانصرالدین  دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

 


داستان واقعی ایرانی باد آورده را باد می برد

نوبت به مرد میانسال که رسید، با یک دست گل زیبا به اتاق آمد، به احترام او ایستاده بودم. دست گل را روی میز گذاشت. دست های مرد را فشردم و از او خواهش کردم بنشیند. مرد روی کاناپه روبروی میز من نشست و بعد گفت:
-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی پر فراز و نشیب من است. باور کنید بعد از چند سال پر اضطراب و ناراحتی، روزهای خوب زندگی ام را دوباره شروع کردم.
-از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم و آرزو دارم، همه مردم، همیشه روزهای خوبی را بگذرانند.
مرد گفت:
-آقا همه این ها را مدیون همسرم و بچه هایم هستم. آن ها در شرایطی که می توانستند مثل خیلی ها پشت من را خالی کنند و هرگز هم سرزنششان نمی کردم، ماندند و من را پر انگیزه کردند.
گفتم:
-از ابتدا توضیح می دهید؟
مرد گفت:
-وقتی با همسرم آشنا شدم،کله پر بادی داشتم، می خواستم هر چه زودتر به پول و پله حسابی برسم و به قول معروف ره صد ساله را یک شبه طی کنم. همسرم آن روزها، خیلی به این حس من می بالید و به خواهر ها و برادرهایش، پز من را می داد. رفتار او باعث شد من بیشتر میل به ریسک کردن پیدا کنم. اوایل با خرید و فروش وسایل خانه به صورت دسته دوم کار و بار ساده ای راه انداختم. وسایل مستعمل را می خریدم و آن ها را سر و سامان می دادم و بعد با قیمت مناسب می فروختم، پول خوبی نصیبم می شد. البته اجازه بدهید اعتراف کنم که چون به دنبال پول بودم گاهی آن وسایل مستعمل را به عنوان نو می فروختم و از این کار خوشحالم بودم. کم کم به این مقدار درآمد، قانع نشدم و تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم که سال ها با هم به اصطلاح رفاقت داشتم، شریک بشوم و از خارج جنس وارد کنیم و بفروشیم. آن موقع قیمت دست خودمان بود و هر چه زورمان می رسید می فروختیم.
مرد آهی کشید و گفت:
-از قدیم گفته اند، بار کج به منزل نمی رسد. بار من هم در نیمه راه پر کشید و رفت.
-چطور پر کشید؟
-دوستم همه آنچه که داشتم گرفت که ببرد و خودش جنس وارد کند تا هزینه کمتر بشود و سودمان بالا برود. من طمع کردم و چه ساده همه تخم مرغ هایم را در دستان آن انسان بی معرفت چیدم. او رفت و هرگز نیامد.
-عجب!....
-بله!...من اما عبرت نگرفتم و این موضوع را از همه و به خصوص از همسرم پنهان نگه داشتم. اطمینان داشتم که اگر زنم بداند، حاضر نمی شود یک  لحظه هم با من بماند.
-واقعا او را چنین آدمی دیده بودید!
-بله!....البته یک گوشه ای زدم که اگر سرمایه ام را از دست بدهم تو چه می کنی؟ او هم گفت که حاضر نمی شود من را درشرایطی تحمل کند که چیزی نداشته باشم. من هم موضوع را پنهان کردم.
مرد دوباره آهی کشید و گفت:
-یک بخش از پولی که گرفته بودم، از خانواده همسرم بود و آن ها هم مدام سراغ پول و سودشان را می گرفتند و من وعده دادم که بارمان روی کشتی است  و به محض رسیدن، همه به چند برابر پولشان می رسند.
-چرا دروغ گفتید؟ از کجا می خواستید پول و سود آن را بدهید؟
-چاره ای نداشتم. می خواستم زندگی ام را حفظ کنم. من دوتا بچه داشتم و آن ها هم که روز به روز قد می کشیدند، فکر می کردند، پدرشان پولدار است. از طرف دیگر همسرم مرا در این شرایط که پولدارم پذیرفته بود. از این رو به هر کسی که می توانستم رو انداختم و پول با بهره های زیاد گرفتم و خلاصه آن قدر ادامه دادم که رسید آن روزی که از آن فرار می کردم.
- چه اتفاقی افتاد؟
کم آوردم و چک هایم برگشت خورد. وقتی به خودم آمدم نزدیک به چهارصد میلیون بدهکار بودم. طلبکارها دست به کار شدند چون فهمیدند ورشکست شدم. یک روز، دستبند به دست، من را از خانه به بازداشتگاه و زندان بردند. همه پشتم را خالی کردند. دوستم که با پول ها فرار کرده بود و اقوام و آشناها هم مدام سرزنشم می کردم و فلاکتم را به رخم می کشیدند. تسلیم شدم و به زندان رفتم. منتظر بودم همسرم به ملاقات من بیاید و بگوید که طلاقش را می خواهد و زندگی را ترک کند.
-این اتفاق افتاد؟
-همسرم یک ماه به ملاقاتم نیامد بعد از آن، آمد و گفت که رضایت شکات را گرفته. پرسیدم چه جوری؟ گفت: خانه را فرخته و بابت بدهی داده است. واقعا نمی دانستم چه بگویم. انتظار نداشتم چنین گذشتی از خودش نشان دهد اما او خانه ای را که پدرش به او داده بود فروخت و بدهی من را داد و آزاد شدم. خیلی خودم را شرمنده زن و بچه هایم می دانستم. به او گفتم چرا این کار را کردی؟ تو که حاضر نبودی من را در این وضعیت تحمل کنی؟
گفت: شاید اشتباه از من بود که می خواستم با حرف هایم تو را انگیزه دار کنم، اما اشتباه کردم. حالا هم با هم از صفر شروع می کنیم و تو هم قول بده، پول سالم و حلال به زندگی ما بیاوری. پرسیدم بچه های چی؟ او گفت: بچه ها هم باید بپذیرند.
-از زندان آزاد شدید؟
-بله!... رفتم و خانه ای در یک نقطه در جنوبی ترین محله تهران اجاره کردم. یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک داشت. حمام هم سر کوچه بود خلاصه زندگی را از صفر شروع کردیم. این بار سعی کردم آب رفته را به جوی برگردانم. همان کار اول را می کردم و وسایل را پس از تعمیر با یک قیمت منصفانه می فروختم. سه سال طول کشید تا اوضاع و احوالم خوب شد. کم کم اوضاع زندگیم را سر و سامان دادم. جز خود و همسر و بچه هایم به هیچ کس اعتماد نکردم و شرایط فرق کرد. الآن هفده سال از آن روزهای سخت می گذرد. چندی پیش یک خانه که به نظرم از خانه ی اول همسرم هم بهتر بود، برایش خریدم. یک شرکت بازرگانی راه انداختم و بچه هایم را همراه همسرم سهامدارکردم و به کمک هم و با درایت همسرم، شرایط را تغییر دادیم. الآن من یکی از واردکننده های معتبر و یکی از صادر کننده های جزء هستم، که درآمد نسبتا خوبی دادم. دوستم که پول های من را برده بود، دستگیر شد و در زندان است. توانستیم به کمک وکیل، بخش عمده ای از پول های رفته را پس بگیریم.
«مرد اشک هایش را که این بار از شادی بود، پاک کرد و گفت: کافی بود آن روز همسرم مثل بقیه پشت من را خالی می کرد و من شاید هنوز هم در زندان بودم، اما او کنارم ماند و من خوشحالی این روزهای خودم و بچه هایم را مدیون لطف خدا و حمایت همسر و فرزندانم و تغییر نگرش خودم می دانم. اجازه ندادم هر پولی به زندگی ام وارد شود. حالا معتقدم که به سادگی نباید به هر کسی اعتماد کرد. پول حرام و باد آورده را باد می برد و آدم هایی که از این پول ها در می آورند، به روز سیاه می نشینند و به قول معروف خاکستر نشین می شوند.»
مرد حرف هایش را زد و  وقتی می خواست برود گفت:
-خانم ها هیچ وقت پشت همسرانشان را خالی نکنند. پول برمی گردد اما اعتماد و انگیزه به راحتی نه!
 

 


داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

نادر داشت نفسهای آخر را می کشید،حتی دو،سه مرتبه فکر کردم واقعا مرده است،اما انگار هنوز روحش برای پرواز به آن دنیا آرامش لازم را نداشت. در نگاهش حرفی ناگفته می دیدم و می خواست با فشردن دستم چیزی را حالی ام کند.
با صدایی که بغض آلود بود رو به پزشکی که کنار تخت نادر نشسته بود کردم و نالیدم:
-دکتر یه کاری بکن،تو رو خدا نگذار بمیره!
دکتر که عاقل مردی پنجاه ساله بود،همان طور که نبض نادر را می گرفت و برای اینکه او صدایش را نشنود،به طرف من بر گشت و به آرامی گفت
-خانم متأسفم،نمی شه براش کاری کرد،دیروز توی بیمارستان گفتم که امروز و فردا بیشتر مهمونتون نیست. الآن هم بهتره به جای اشک ریختن به بچه هاتون زنگ بزنید که بیان و لحظات آخر کنار پدرشون باشند.
دکتر این حرف را گفت و آماده رفتن شد و حرف آخر را زد:
-نمی خوام بیشتر ناراحتتون کنم،اما فکر نکنم به آخر شب برسه.
دکتر که از خانه خارج شد برگشتم و بالای سر نادر نشستم، هنوز آن حرف در نگاهش بود، می دانستم حرف های دکتر را شنیده، همان طور که از دیروز صبح که روی تخت افتاد و فهمید رفتی است،ملتمسانه نگاهم می کرد. چاره ای نداشتم جز اینکه بار دیگر دروغ بگویم:
-نادر جان بچه هات دارن می آن...حداکثر تا نیم ساعت دیگر می رسن،تو هم ان شاءالله حالت خوب میشه و همگی باهم یک سفر شمال می ریم.!
رنگ نگاه نادر کمی تغییر کرد،انگار می فهمید که دروغ می گویم،من که تا آن روز-و در همه این یازده سال زندگی مشترک-به او دروغ نگفته بودم،از این نگاهش خجالت کشیدم و دنبال بهانه ای میگشتم تا چشم از او برگردانم. بنابراین لبخندی تصنعی تحویلش دادم و از جا برخاستم و گفتم:
-من برم یه چای تازه دم کنم که وقتی بچه ها می آن کاری نداشته باشم،الآن برمی گردم نادر جان...
این را گفتم و برای اینکه نادر صدایم را نشنود،رفتم توی بالکن و شماره موبایل شیدا را گرفتم، خدا خدا می کردم که مانند دفعه قبل برادرش فرشید گوشی را بر ندارد، برایم مهم نبود که مانند مرتبه قبل دهها ناسزا نثارم کند، تنها اعتراضم این بود که اصلا به حرف هایم گوش نمی داد.!
دعا می کردم که شید گوشی را بردارد که خوشبختانه مستجاب شد و همین که شیدا با لحنی توهین آمیز گفت:«چیه؟» معطل نکردم و گفتم:« شیدا جان خواهش می کنم یک دقیقه به حرف های من گوش کن...» اما او که حالا 26 سالش بود، حرفم را قطع کرد و پرخاش کنان گفت:
-من شیدا جان تو نیستم... چرا این رو نمی فهمی؟
نمفس عمیقی کشیدم که بغضم را پس بزنم و گفتم:
-باشه اصلا حق با توست... شیدا خانم خواهش میکنم....
فرشید گوشی را از دستش گرفت و فریاد زد:
-چی از جونمون می خوای؟ بهت گفتم هر وقت اون نامرد مرد خودت براش مجلس ختم بگیر و...
با شنیدن واژه ی مردن خشم وجودم را گرفت و بی اختیار بر سرش فریاد کشیدم:« دهنت رو ببند! تو حق نداری در مورد پدرت این طوری حرف بزنی.!:»
فرشید مانند همان یازده سال قبل که پسری سیزده ساله بود و مقابل فریاد های پدرش ساکت می شد، سکوت کرد گریه ام گرفت و گفتم:
-گوشی را بده به شیدا، من با او کار دارم.
حرف نزد و گوشی را داد به خواهرش، شیدا خواست حرف بزند مجال ندادم و گفتم:« گوش کن شیدا، پدرتون داره نفسهای آخر را می کشه.... قبول دارم به شما بد کرده اما....»
-او به ما بد نکرد، تمامش تقصیر تو بود فرناز!
دلم می خواست دوباره به او یادآور شوم که هیچ چیز تقصیر من نبوده و لجبازی های کودکانه آنها و مخصوصا آتش سوزاندن عمه هایشان دلیل آن اتفاقات بود، اما وقت خیلی تنگ بود، خشمم را فرو خوردم و گفتم:« حق با توست، من مسبب همه بدی ها بودم، اما ازت خواهش می کنم همراه برادرت اینجا بیا. شیدا پدرت داره نفسهای آخر را می کشه، اما انگار تا شما را بالای سرش نبینه آرام نمی گیره، شیدا خواهش می کنم بیاین اینجا...»
اینها را گفتم و طوری به هق هق افتادم که لحن صدای او هم عوض شد و آرام گفت:
-باشه تو آرام باش، برو پیش بابا بشین تا ما بیایم، تا نیم ساعت دیگه اونجاییم...
صدای فرشید را از آن سو شنیدم که گفت:« من نمیام...» اما شیدا بر سرش فریاد کشید:« تو غلط می کنی که نیای.» بعد هم به من گفت:« ما داریم راه می افتیم.»
گوشی را قطع کردم و با عجله به آشپزخانه برگشتم، چند مشت آب به صورتم زدم تا سرخی چشمانم، گریه ام را لو ندهد، بعد هم به اتاق برگشتم و با خنده گفتم:
-شیدا بود، تو راه هستند نادر جان!
در طول این بیست و چهار ساعت، نادر لا اقل ده بار این جمله را از زبانم شنیده بود، اما هر بار با نگاهش حالی ام کرده بود که می دونم داری دروغ میگویی اما این بار انگار چیز دیگری در چشمانم دید که لبخندی بی رمق گوشه لبش نشست.
با عجله لباسش را عوض کردم، چون همیشه دوست داشت وقتی با پسر  و دخترش دیدار دارد شیک و مرتب باشد. هر چند که سالها بود که آنها را فراموشش کرده بودند. موهایش را شانه می کردم که صدای زنگ خانه به گوش رسید، چشمان نادر برق زد و من هم لبخندی زدم و به جای اینکه دکمه آیفون تصویری را بزنم، داخل حیاط شدم، و خودم در را باز کردم، فرشید حتی نگاه هم به من نکرد، اما شیدا زیر لب – فقط از سر اجبار- سلام کرد، بعد هم خواستند داخل شوند که مقابلشان ایستادم و گفتم:
-ازتون خواهش می کنم باهاش مهربون باشید، من نگران این هستم که بعد ها خودتان دچار عذاب وجدان شوید!
انگار معنی این جمله را خوب درک کردند که با اضطراب حیاط را رد کردند و داخل شدند و پا به اتاقی که تخت نادر آنجا بود گذاشتند.
همان چیزی را که حدس می زدم اتفاق افتاد، آنها که از پدرشان چهره یک مرد خوش قیافه و جذاب را در ذهن داشتند، وقتی او را که حالا مقابل آن بیماری لعنتی، این طور آب شده بود دیدند چنان یکه خوردند که  همه خشم و عصبانیت و دلخوری که در وجدانشان نهفته بود، مقابل مهر پدر و فرزندی تسلیم شد و هر دو به طرف تخت دویدند و هم زمان گفتند:«سلام بابایی جون» یک لحظه چنان طراوت و شادابی صورت نادر را پر کرد که مطمئن شدم حالش خوب خواهد شد و دوباره به زندگی برمیگردد! چرا که نتوانست دستهایش را –که مثل چوب شده بود- بالا ببرد ودست فرزندانش را بگیرد و با همه وجودش لبخند بزند. انگار شیدا و فرشید هم از دیدن این صحنه به وجد آمدند که خندیدند تا نادر پس از حدود ده روز که حرف نزده بود، لب باز کند و به سختی و با لکنت زبان بگوید:« دوستتون دارم...!»
دختر و پسرش سر در آغوش پدر گذاشتند و گفتند:« ما هم دوستت دارین بابایی... ان شاءالله زودتر خوب بشی.!»
دوباره رنگ صورت نادر به حالت قبل برگشت، نفسش به شمارش افتاد و برای آخرین بار لبخند بی رمق تحویل من داد و چانه انداخت و به رحمت حق رفت.
صدای شیون فرشید و شیدا خانه را پر کرد، حس کردم نادر به آرامش رسیده، اما من تازه آرامش خود را از دست داده بودم. روی صندلی نشستم تا بچه ها با خیال راحت با پدرشان وداع کنند، پدری که تا نیم ساعت قبل حاضر نبودند او را ببینند، نمی دانم، شاید مقصر اصلی من بودم، شاید نباید یازده سال قبل به این ازدواج تن می دادم.
من و نادر همکار بودیم، البته او سالها قبل از من در آن اداره مشغول به کار بود و من پنج سال قبل استخدام شده بودم.
همه کارمندان و حتی مدیران  اداره هم برای نادر ، احترام قائل بودند، چرا که با همه مهربان بود. با فخری همسر نادر هم در آن چند باری که به اداره آمده بود، آشنا شدم. شخصیت این زن و شوهر که در بیست و یک سالگی با هم ازدواج کرده و هنوز عاشق هم بودند، برایم خیلی جالب بود و به همین خاطر با آنها رفت و آمد هم داشتم. فخری بارها از من که سی سالم بود می پرسید:« چرا ازدواج نمی کنی؟» حتی چند خواستگار هم برایم پیدا کرد، اما افسوس که در آستانه سی و هشت سالگی در تصادف کشته شد و داغی ابدی بر دل خانواده اش گذاشت. بعد از مرگ فخری، من که می دیدم شیدای چهارده ساله و فرشید دوازده ساله خیلی بی تابی می کنند، تا جایی که می توانستم به آنها سر می زدم و به پارک می بردمشان و سعی می کردم کمتر غصه بخورند ، همین رفت و آمدها و ملاقاتهای هر روزه بین من و نادر، کم کم محبتی را میانمان به وجود آورد و بالاخره وقتی نادر توانست مرا قانع کند که بچه هایش به یک مادر نیاز دارند، با او ازدواج کردم و این آغاز فاجعه بود. عمه ها و خاله های بچه ها چنان آنها را تحریک کردند که تبدیل به دشمنم شدند.  هر روز نقشه ای می کشیدند تا مرا در چشم پدرشان خراب کنند، تا اینکه وقتی سعی کردند مرا به خیانت متهم کنند، نادر چنان دیوانه شد که یک شب در حضور فرزندانش و همه اعضا خانواده اش، سند هر دو خانه اش را که بی خبر از من به نامم کرده بود نشانشان داد و گفت:« این کار را کردم که دیگه سعی نکنید فرناز را از چشمم بندازین.»
از آن به بعد زندگی مان جهنم شد و سرانجام بچه ها تصمیم گرفتند همراه عمه شان زندگی مستقلی داشته باشند، نادر یکی از خانه هایش را در اختیارشان گذاشت و ما هم در خانه دوم به زندگی ادامه دادیم، تا چند سال اول با بچه ها دیدار داشت، اما از چهار سال قبل رابطه شان کاملا قطع شد، او از بی احترامی بچه ها به من شاکی بود و بچه ها هم از اینکه پدرشان دار و ندارشان را به من بخشیده بود حاضر نبودند او را ببخشند و این قهر تا روز مرگ نادر ادامه داشت!
مراسم ختم  و دفن نادر خوب و آبرومند برگزار شد و تنها کسی که آن وسط توهین شنید من بودم، از فرشید گرفته تا عمه ها و خاله ها و تمام اقوامش مرا دزد و خائن و.... می نامیدند. فقط شیدا بود که لااقل به من توهین نمی کرد! بارها مصمم شدم آنچه را در ذهن دارم انجام دهم، اما نه، من باید کاری می کردم که روح نادر آرامش پیدا کند که این کار را بعد از مراسم هفتم انجام دادم. وقتی لوازمم را در چمدان جا دادم و در میان ناسزا و نفرین فرشید و اقوام نادر آماده رفتن شدم، پاکتی را که حاوی هر دو سند خانه بود به شیدا دادم و گفتم:« این مال تو و برادرته.» و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم  و آخرین جمله ای که شنیدم حرف شیدا بود که با بهت و حیرت گفت:« سمد هر دوتا خونه را به اسم من و فرشید زده!» اما یکی از عمه هایش گفت:
-مطمئن باش باباتون این کار را کرده!
اما فرشید گفت:«نه، تاریخ این وکالت مال دیروزه!»
چند روز از اداره مرخصی گرفتم و در خانه دختر دایی ام ماندم، اما سرانجام پس از پانزده روز که مرخصی ام تمام شد به اداره برگشتم و همین که خواستم کارت بزنم، نگهبان سلام کرد وگفت:
-خدا نادرخان را بیامرزه.... این دوتا بچه بعد از مراسم هفتم پدرشون، هر روز می آن اینجا و تا عصر منتظر شما می مانند، ما هم آدرس جدیدی ازتون نداشتیم که بهشون بدیم!
سر که برگرداندم شیدا بغلم کرد و گریست، فرشید هم لبخند زد و گفت:« اگه تو ما را ببخشی، بابا هم ما را می بخشه!»
در آغوشش گرفتم و گفتم:« شماها بچه های من هستین!»
بچه ها بدون اطلاع من، دو دانگ از دارایی پدرشان را به من برگرداندند، اما حالا هر سه آنقدر خوشبختیم که برای هیچ کداممان پول ارزش ندارد!

 


داستانک راه هایی برای موفقیت

امتحان درس فلسفه بود فقط یک سوال مطرح کرده بود ! سوال این بود؟ 
(شما چگونه می توانید مرا  متقاعد کنید که صندلی جلو شما نامرئی است؟) 
تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان بتوانند پاسخ های خود را در برگه امتحانی شان بنویسند به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها 10ثانیه طول کشید تا پاسخ را بنویسد !
چند روز بعد استاد نمره های دانشجویان را اعلام کرد.
آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره کلاس را گرفته بود 
او در جواب فقط نوشته بود : ( کدام صندلی؟ )
نتیجه : مسائل ساده را پیچیده نکنید ! بیشتر وقت ها موانعی که سر راه موفقیت تون قرار میگیرند مثل یه هزار تومی مونند فقط کافیه به جای این که داخل هزار تو دنبال راه خروج بگردید  از بالا بهش نگاه کنید و را خروج از اونا رو پیدا کنید
به همین سادگی

 


داستان عبرت اموزکوتاه عقاب

عقابی در بلندی قله رفیعی لانه داشت عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود ولی نمیخواست بمیرد.....
به یاد اورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود در پایین قله کلاغی لانه دارد...
چهار نسل از خانواده عقاب ها این کلاغ را دیده بودند 
اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود!
عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و از عمر طولانی وی را جستجو کند 
بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز در آمد....شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود با پروازش در زمین هیاهویی شد پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید.
اما عقاب اندیشه ای دیگر در سر داشت....
به لانه ی کلاغ  کلاغ با وحشت و تعجب به او نگریست ؟
چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود؟ 
عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانی اش را برای عقاب فاش کند 
کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست اورد ...پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود عقاب پذیرفت !
اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود....
عقاب که همیشه در اوج آسمان ها جا داشت و غذایش گوشت تازه و اب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند  چگونه تحقیر میشود چگونه از پسمانده های غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود او در یک روز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد . در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد اورد و دانست که :
زندگی و فرمانرواییی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد حتی اگر عمرش فقط یک روز باشـــــــد...
< عمر کوتاه با عزت به از عمر طولانی با خفت است>
  عمرتان با عزت و پر از سرافرازی و اقتدار

 


رمان\

خواستم برم تو خونه که دستمو گرفتو گفت:قیلو قال نکن لطفا.همه چی رو خراب می کنی می ره ها.
دستمو با خشم آزاد کردم:چی رو همه چی رو خراب می کنم می ره؟مگه ندیدی چه بلایی سر من اومد؟مگه داداش همین هما خانم نبود که ادعا می کرد تو بیست سالگی عاشق من شده بعد زد زیر همه چی و رفت سراغ یه دختر خارجی؟
نعیم آروم بغلم کرد:می دونم چه دردی رو تحمل می کنی.ولی نغمه این رسمش نیست.آره من هما رو دوست ندارم ولی در عوض عاشق خان بابام.هما هم خودش جار نزده که منم نعیم رو دوست دارم.خان بابا گفت که برا نعیم آستین بالا بزنین بابا گفت چه کسی بهتر از هما.
چند قطره اشک از چشام اومد پایین:داداش با هما نه.اگه با هما ازدواج کنی می شه فامیل چند وجهی و اونوقت هر روز خونه ی مان.منم حال ندارم همش این هادی خانو با اون دختره ی فرنگی ببینم.
نعیم منو از خودش جدا کرد:باشه نغمه.باشه آبجی گلم.با بابا حرف می زنم.اگه قبول نکرد دست به دامن خان بابا می شم.
گونه اش رو بوسیدمو باهم رفتیم تو خونه.
از هما خوشم نمیومد چون نشست زیر پای هادی و بهش گفت نغمه دختر خوبی نیست بیا با این دختره ی فرنگی ازدواج کن.با ایزابل خانم.از اسمش معلومه مال عهد بوقه.هادی اولا مخالفت کردو گفت من فقط نغمه رو دوست دارم ولی دو ماهی که رفت فرنگ چسبید به ایزابل و ولش نکرد.این وسط هم یادش رفت یه نفری رو به اسم نغمه دوست داره.یادش رفت با حرفاش منو به خودش علاقه مند کرده و بعد زده زیر همه چی.من تو شونزده سالگی شکست خوردم.شکستی که خردم کرد.
زن دایی اومد سمتمو صورتمو بوسید.بعد از اون اتفاق همیشه تو چشاش غم رو حس می کردم:سلام گلم.
بهش لبخند زدم:سلام زندایی.خیلی خوشحالم می بینمتون.
زندایی اشک چشاشو گرفت:واقعا؟
بغلش کردم.دلم براش می سوخت.پسرش با من بد کرده اون که مقصر نیست:واقعا زن دایی.
سفت بغلم کرد:امشب قرار بود بیایم.ولی خب به خاطر این که شب قراره هادی و ایزابل بیان الان اومدیم.
لرزیدم.پس ایزابل بعد از دو سال می خواد بیاد خونه ی ما؟چرا آخه؟تو این دو سال نیومده الانم نیاد.
از زندایی جدا شدم:با اجازه برم لباسامو عوض کنم.
خدید:برو گلم.
پناه بردم تو اتاقم.سرم درد می کرد.ولی اشک نمی ریختم.چرا باید گریه کنم برای کسی که منو گذاشتو رفت؟نه...از امروز دیگه همه چی تموم شد.من دیگه به هادی فقط به چشم پسر دایی نگا می کنم...تو این دو سالی که رفته بود نیویورک بهمون زنگ زده که حالا می خواد بیاد اینجا مهمونی؟خوب خونه ی عمه اشه.حق داره بیاد.بی خود کرده.اگه هم بیاد دیگه برام ارزشی نداره...اون فقطو فقط پسر داییه منه...همین.
کنار نعیم نشستم.یه لبخند گلو گشاد رو لباش بودو زل زده بود به هما.نه مثل اینکه این برادر من دلش گیر کرده پیش این جادوگر.زدم به بازوش.برگشت سمتم.
گفتم:چته سه ساعته زل زدی به هما.مگه نگفتی باهاش ازدواج نمی کنی؟حالا چیه زل زدی بهش داری با چشات قورتش می دی؟
سرشو تکون داد:من ازش خوشم میاد.چرا باهاش بدی.
اخم کردم:نمی دونی با خواهرت چی کار کرد؟
بلند شد.دستمو گرفتو بلندم کرد.
مامان با تعجب گفت:نعیم؟کجا می خواین برین؟الان وقته ناهاره!
نعیم با اخم گفت:می ریم اتاق من.با نغمه یه کاری دارم.
دستمو کشید.دنبالش راه افتادم:چرا باید بریم اتاق تو؟
با خشم نگام کرد:می فهمی.
در اتاقشو باز کردو هلم داد تو اتاق:من هما رو دوست دارم.می خوام باهاش ازدواج کنم.آره درسته بابا اونو پیشنهاد داد ولی منم خودم بهش علاقه دارم...چرا همه چی رو فراموش نمی کنی؟چرا با هما بدی؟هما چی کارت کرده؟جز این که نمی خواست زن داداشش بشی...حتما یه چیزی می دونست که نمی خواست زن داداشش بشی.هیچ فکر کردی تو این دو سال هما سعی کرد بهت نزدیک بشه ولی تو نذاشتی؟چرا این همه کینه ای هستی؟بابا بی خیال شو می فهمی چی می گم؟هادی رو فراموش کن...اون بدون تو،تو نیویورک با ایزابل خوش گذرونده.ولی تو چی؟خودتو عذاب دادی.این درسته؟این درسته به خاطر یه نفر دو سال از زندگی ببری؟
داد زدم:بس کن...دیگه هادی برام مهم نیست.من هیچ حسی به هادی ندارم.اونم با ایزابل خوشه به من چه.چهار ماه دیگه می خوام برم دانشگاه.نمی خوام زندگیمو به خاطر هادی خراب کنم.هادی برای من فقط یه پسر داییه...مانعی هم سر راه ازدواج تو با هما نیست.اگه با هما خوشبخت می شی باشه باهاش ازدواج کن.من اونقدر هم سنگدل نیستم که جلوی خوشبختی برادرمو بگیرم.آره درسته هما با من بد کرد ولی اون قراره زن داداش من بشه...سعی می کنم باهاش خوب باشم چون داداشم دوسش داره.داداشی من مخالف نیستم.می تونی باهاش ازدواج کنی...خودتو به خاطر من ناراحت نکن.
از اتاق اومدم بیرون.بغض گلوم رو فشار می داد.نه نباید بذارم این اشکا سرازیر بشه نباید.نگام افتاد به هما که داشت نگام می کرد.اشک روی گونه اش رو پاک کردو اومد سمتم.اون دختر داییمه.قبل این که اون کارو با من بکنه دوستای خوبی برای هم بودیم.
دستمو گرفت:نغمه این همه از من بدت میاد؟مگه من باهات چی کار کردم؟نغمه باور کن هر کاری کردم به خاطر خودت بود.هادی برای تو مناسب نبود...
پریدم وسط حرفش:بگو تو برای هادی مناسب نبودی.تو لیاقت هادی رو نداشتی.هادی خیلی بهتر از تو بود.هما من تو رو مثل نعیمه می دونستم.بعد از مرگ نعیمه تو شده بودی همه ی وجودم.تو شده بودی خواهرم ولی تو چی کار کردی؟وای خدا من این همه مدت به کی می گفتم خواهر.
دستمو کشیدمو رفتم پایین.مامان با تعجب نگام می کرد:چی شده؟
لبخند زوری زدم:چیز خاصی نیست.
رو صندلی نشستم.میز ناهار آماده بود.همه دور میز نشستن.ولی خبری از هما و نعیم نبود.یعنی چی شده؟
مامان با نگرانی گفت:چی شده؟
بلند شدم:می رم دنبالشون.
از پله ها رفتم بالا.پشت اتاق نعیم وایستادم.خواستم در بزنم که صدای هق هق مانع شد.
گوش وایستادم:هما گریه نکن.تو دل نغمه هیچی نیست.نمی دونه چی داره می گه.حرفاشو به دل نگیر.خودش یه روز می فهمه چه کاری باهاش کردی.
هما گفت:چی می گی نعیم؟چرا تو دلش هیچی نیست؟من اونو خواهرم می دونم.چرا با من این طوری می کنه؟حالا هم اگه من با تو ازدواج کنم می گه برادمو ازم گرفتی.من دوسش دارم ولی نمی دونم چرا با من این طوری رفتار می کنه.
صدای نعیم نوازش گونه بود:عزیزم اونم دوست داره.نمی خواد ناراحت بشی.نمی خواد منم ناراحت بشم.امروز بهم گفت که با ازدواج ما مشکلی نداره.نغمه تو دلش هیچی نیست.فقط یه کم سختی کشیده.اون کاری که هادی باهاش کرد براش گرون تموم شد.
هما با ناراحتی گفت:مقصر من بودم.هادی همش می گفت نغمه رو دوست داره ولی من می دونستم این طور نیست...نمی دونم چرا اصرار داشت که نغمه رو دوست داره.من بهش گفتم یه دختر تو نیویورک هست به اسم ایزابل...یه مدت برو پیش اون هم واسه کارای شرکت کمکت می کنه هم آبو هوات عوض می شه.هادی رفت ولی خبر اومد که یه دل نه صد دل عاشق ایزابل شده...می دونستم علاقه اش به نغمه دروغه.ولی الانم که الانه نمی دونم چرا دروغ می گفت.
چی دارم می شنوم؟به من دروغ گفته؟هادی به من علاقه نداشت؟من دل به کی باخته بودم خدا؟نفهمیدم چه طور خودمو رسوندم به اتاقمو زار زدم.این اشکا به خاطر هادی نبود.به خاطر خودم بود.به خاطر دلم بود که عاشق کسی شده بود که دروغ می گفت دوسم داره.
صدای در بلند شد.بی حال گفتم:کیه؟
مامان با نگرانی گفت:تو اومدی دنبال نعیمو هما خودت چرا رفتی تو اتاقو درو قفل کردی؟
با بغض گفتم:مامان بی خیال شین.من حوصله ی مهمونی ندارم.
صدای نعیم بلند شد:چی شده مامان؟مشکلی واسه نغمه پیش اومده؟
مامان با نگرانی گفت:نه اومده بود دنبال شما دوتا ولی نمی دونم چرا خودش رفته تو اتاقو درو قفل کرده.
هما با نگرانی گفت:درو قفل کرده؟چرا آخه؟
نعیم کوبید به در:باز کن درو.نغمه می شنوی صدامو؟
گفتم:برو داداش.می خوام تنها باشم.درکم کنو تنهام بذار.
محکمتر کوبید به در.یه متر از جام پریدم:می گم وا کن.
داد زدم:نمی خوام.
با خشم گفت:اگه نخوای می شکنم این درو.
گفتم:نمی تونی.
یهو در با شدت باز شدو خورد به دیوار.بله داداش کم عقل بنده با پا رفته بود تو شیکم در.با ترس زل زده بودم بهش.
اومد سمتمو بازوم رو گرفت:چرا درو فقل کرده بودی؟
زل زدم تو چشای سرخش:می خواستم تنها باشم.
داد زد:چرا آخه؟
مامان با نگرانی اومد سمت ما و گفت:بس کن نعیم.تو که بد تر از همه ای.بیاین بریم.آبروم رو نبرین پیش خان داداشم.
نعیم دستمو کشید:ولم کن.بازوم درد گرفت.
ولم کرد.
هما اومد سمتم:شنیدی نه؟
اخم کردم:چی رو؟
با تعجب نگام کرد:چرا با من این طوری رفتار می کنی؟
لبخند اجباری زدم:ببخشید.
زودتر از بقیه رو صندلی نشستم.


رمان\

مهیا خندید و رفت سمت خونشون.درو باز کردمو رفتم تو خونه.حیاط بزرگی که پیش روم بود همیشه منو می برد تو خیالات.بنده هم که عاشق خیال بافی یه ساعت می شستمو می رفتم تو فکر.
رو تاب وسط حیاط نشستمو با پا آروم تاب رو تکون دادم.بدون این که بدونم چرا حرفای مهیا رو مرور می کردم:خانم بهاری یه پسر داره که می ره دانشگاه،تو رو واسه پسرش در نظر گرفته،همه فهمیدن.
اه من چرا دارم به اینا فکر می کنم؟چم شده آخه؟پاشو دختر پاشو که امشب مهمون داریم.خدا به دادم برسه!با بی حالی از روی تاب بلند شدمو رفتم سمت خونه.قبل اینکه در ورودی رو باز کنم در با شدت باز شدو خورد تو صورتم.یعنی دماغم له شد.با خشم سرمو بلند کردمو زل زدم به نعیم.به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود:چته روانی؟چرا عین این وحشیای جنگلی درو این طوری باز می کنی؟
دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده.
از خشم شده بودم عین این زودپزا که از سرشون بخار می زنه بیرون.سرخ سرخ.
اومد سمتم:وای ببخشید آبجی کوچیکه.ندیدمت.
گفتم:بایدم نبینی.مگه چشم داری پشت در؟حالا چت بود؟
دستمو از روی بینیم برداشتو گفت:هیچی.طبق معمول این خان دایی افتاده بود به جونم.
لرزیدم:مگه اومدن؟اونا که قرار بود شب بیان؟
رفت تو هم:نترس.هادی باهاشون نیست.
نفسمو دادم بیرون.چشام خیس شد.دستمو فشار داد:اون مال دو سال پیشه.چرا فراموشش نمی کنی؟
زل زدم تو چشاش:می شه فراموش کرد؟
گفت:نه.بهتره بری تو.هما می خواد ببینتت.
با حرص گفتم:من از هما خوشم نمیاد.
بینیمو گرفت بین دوتا انگشتشو فشار داد.درد پیچید تو وجودمو داد زدم.خندید:باید خوشت بیاد.چون قراره زن داداشت بشه.
چشام شیش تا شد:می خوای باهاش ازدواج کنی؟
اخماش رفت تو هم:اصرار خان باباست.
اخمامو کشیدم تو هم:من نمی ذارم.


داستان آموزنده جوجه عقاب

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.


یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.


مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.


یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.


داستان آموزنده بازگو کردن راز

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

 

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می کردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان می گذاشت.


داستان: قدر همین شاه را بدانید

 پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:...

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.


داستان کوتاه وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: «من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.»

مشتری پرسید: «چرا باور نمی کنی؟»

آرایشگر جواب داد: «کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.»

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ظاهرش هم کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: «میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.»


ليست صفحات
حلزون
تعداد صفحات : 5


مدل لباس مجلسی



نظرسنجي
    ورود به سايت

    پرچم کدوم بالاتر هست؟