دسته بندی ها


بازديد سايت
افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 717
بارديد ديروز : 2,375
بازديد کل : 4,750,762

تبليغات
قیمت هتل مشهد لباس مجلسی
داستان های جالب ملانصرالدین

داستان ملانصرالدین :  ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

 

داستان ملانصرالدین :  خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

 

داستان ملانصرالدین :  دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

 

داستان ملانصرالدین :  خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

 

داستان ملانصرالدین :  الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

 

داستان های جالب ملانصرالدین

 

داستان  ملانصرالدین : مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

 

داستان ملانصرالدین :  پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

 

داستان ملانصرالدین :  درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

 

داستان ملانصرالدین :  قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

 

داستان ملانصرالدین : قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

 

داستان های جالب ملانصرالدین

 

داستان ملانصرالدین : خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

 

داستان  ملانصرالدین : بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

 

داستان ملانصرالدین : ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

 

داستان ملانصرالدین : نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

 

داستان ملانصرالدین  لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

 

داستان های جالب ملانصرالدین 

 

داستان ملانصرالدین  ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

 

داستان ملانصرالدین  خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

 

داستان  ملانصرالدین داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

 

داستان  ملانصرالدین گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

 

داستان ملانصرالدین  دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

 


 داستان واقعی ایرانی عاشقانه و غمگين

لجباز وکینه ای صفتهایی بودند که از همان بچگی داشتم.وقتی با خواهرها و برادرهایم دعوا میکردم تا به قول مادرم زهرم را به آنها نمی ریختم،آرام نمی شدم. وقتی هم مادرم چیزی می خواست یا می گفت کاری برایش انجام بدهم اگر نمی خواستم، آسمان هم که به زمین می آمد محال بود آن کار را انجام بدهم.کم کم خودم هم باور کردم کینه ای و لجبازم و بزرگتر که شدم حتی از این حالت لذت می بردم و فکر می کردم اسمش مقاومت است و دیگران از حسادت، نامش را لجبازی گذاشتند.
اما پدر و مادرم رفتارهایم را دوست نداشتند و در هر فرصتی سرزنشم می کردم. به قول خودشان با هیچ کسی سر سازش نداشتم و از همه بدتر کینه ای بودنم سبب می شد نتوانم کسی را ببخشم و او را برای همیشه از زندگی ام کنار می گذاشتم،حتی اگر عزیزترین فرد زندگی ام بود،اما من از این که قدرت را داشتم خوشحال بودم. یک بار مادرم گفت:«آذرجان الآن جوانی و باکیت نیست،سنت که بالابره،معنی حرف های من و بابات را می فهمی.فقط ای کاش دیگه دیر نشده باشه
به گمان من همین ویژگی ها بود که سبب می شد در دبیرستان بهترین نمره ها را بگیرم و رقبایم را شکست بدهم.
نمی خواستم هیچ کس از من جلوتر و موفق تر باشد و هر جوری بود همه را عقب می زدم تا خودم جلو بیفتم. بارها و بارها دوستان خوبی را از دست دادم،اما برایم مهم نبود.همیشه افرادی بودند که به خاطر درس خوبم یا پولی که خرج می کردم دور و برم بودند. این پول را هم با لجبازی و قهر و داد و هوار از پدر کارمندم می گرفقم.
رشته مهندسی قبول شدم. 
از همان سال اول خواستگارهای زیادی داشتم.بیشتر هم از هم دانشکده ای ها، اما نمی خواستم با یک دانشجوی بی پول ازدواج کنم. برای همین وقتی مجید به خواستگاری ام آمد و با تمام شرایطم موافقت کرد،قبول کردم.مجید پزشک بود و می خواست برای گرفتن تخصص به اروپا برود.
این برای من بهترین فرصت بود.من هم می توانستم در اروپا به تحصیلم ادامه بدهم.آنقدر زندگی در اروپا و بالاتر بودن از دیگران برایم مهم بود که روز عقد گوشهایم را به روی پچ پچهای زنهای فامیل مجید بستم.
مادر با نگرانی توی گوشم گفت:«آذر،اینا میگن مجید...»
با خشم به مادرم نگاه کردم و گفتم :«از حسادتشونه مجید هر چی که هست الآن دیگه همه چیز تموم شده.»
خام بودم که خیال می کردم با ازدواج با او همه چیز تمام می شود.شش ماه بعد و در غربت بود که فهمیدم مجید مردی هوس باز و عیاش است.اوایل تصمیم گرفتم فقط روی درسم تمرکز کنم و با بهترین رتبه فارغ التحصیل شوم،اما مجید هر روز که می گذشت جری تر می شد.بهانه اش هم این بود که اینجا اروپا است و روابط آزاد است. هر جور بود درسم را تمام کردم.مثل همیشه با لجبازی به اصرارهای پدر و مادرم برای برگشتن،تن نمی دادم. تازه می خواستم دنبال کار بگردم که مجید گفت می خواهد یکی از مریض هایش را که آنجا غریب بود به خانه بیاورد و با هم زودگی کنیم. می دانستم با خانم مریض سر و سری دارد،ولی فکر نمی کردم وقاحت را به اینجا برساند.این بار برعکس همیشه لجبازی نکردم.وسایلم را جمع کردم و به منزل یکی از همکلاسیهایم رفتم.منزلی که بیشتر شبیه به یک خوابگاه دانشجویی بود و آدمهای زیادی آنجا رفت و آمد داشتند. روزها همه سر کار یا کلاس بودند و شبها برای خوردن و خوابیدن برمی گشتند.وقتی مجید اعتراض کرد گفتم:«اینجا اروپاست،روابط هم آزاد است،پس برو به مریض بی کس و کارت برس.»
با خانواده ام تماس گرفت و گفت او را ترک کردم.نگرانی پدر و گریه و زاری های مادر هم فایده ای نداشت.نمی خواستم برگردم،اما چند ما ه بعد که با سمیر آشنا شدم همه چیز تغییر کرد. آشنایی من وسمیر در همان خانه دانشجویی اتفاق افتاد. او هم ایرانی بود و برای درس خواندن آمده بود. من برای طلاق از مجید اقدام کرده بودم. داشتم از مجید جدا می شدم،ولی سمیر در ایران زن و فرزند داشت. مجید اصرار داشت برگردیم و در ایران از هم جدا شویم،ولی من آنقدر اصرار و لجبازی کردم که همانجا از هم جدا شدیم.حالا که درس من هم تمام شده بود می توانستم همراه سمیر به ایران برگردم.اولین کاری که باید می کردم این بود که کار پیدا کنم و زندگی مستقل از خانواده ام تشکیل بدهم.این اتفاق افتاد و در شهری که سمیر ساکن آن بود دریکی از کارخانه های بزرگ و صنعتی شغل خوبی پیدا کردم.پدر و مادرم از دست کارهایم عصبانی بودند و ناراضی،ولی برای من اهمیتی نداشت. می خواستم مستقل و دور از پچ پچ فامیل زندگی کنم و مهمتر از آن، کنار سمیر باشم.این که سمیر همسر و دو فرزند داشت برایم مهم نبود. مطمئن بودم آنها را هم دور می کنم. من همسر دوم سمیر شده بودم و حق خود می دانستم که برای همیشه کنارش زندگی کنم،اما سمیر نگران بود.شهر کوچک بود و همه با هم فامیل و آشنا.برادرزن سمیر،کارگر همان کارخانه بود که من در آن کار میکردم.در آن شهر کوچک برای مردم قابل قبول نبود که زنی خانم مهندس باشد و در محیطی مردانه کار کند.بدتر اینکه تنها باشد و به قول خودشان سایه مردی بالای سرش نباشد. هر می خواستم سمیر را ببینم باید از شهر بیرون می رفتیم تا کسی به چیزی شک نکند.برای همین در یکی از روستاهای اطراف خانه کوچکی اجاره کردم.بارها به سمیر گفتم ترسوست و سر همین مسأله جر و بحث کردیم،ولی نمی توانستم از او دل بکنم. حالا دیگر خانواده ام هم از رفتارهایم خسته شده،رهایم کرده بودند. از هم دور بودیم و آنها هر چند ماه یک بار به من سر می زدند.دو-سه روزی می ماندند و بعد مادرم با چشم گریان و بعد از کلی نصیحت و التماس برای برگشتنم،برمی گشت.
از رفتار سمیر عصبی بودم.از اینکه همسرش را طلاق نمی داد و حاضر نبود به گمان من از رسم و رسوم کهنه و پوسیده دست بردارد.او تحصیل کرده بود و همسرش زنی که حتی دیپلم هم نداشت.وقتی از برادرزن سمیر شنیدم همسر سمیر بچه سوم را باردار است آنقدر عصبی شدم که تصمیم گرفتم خودم همه چیز را سر و سامان بدهم.دیگر احتیاط و ملاحظه را کنار گذاشتم. وقت و بی وقت با سمیر تماس می گرفتم و تمام آخر هفته ها او را با بهانه ای نزد خودم می خواندم.تصمیم گرفته بودم بچه دار شوم. من هم زن بودم و مدتها بود به مادر شدن فکر می کردم.بی اینکه خبر داشته باشم برادرزن سمیر تمام این مدت ما را زیر نظر دارد.یک روز صبح در کارخانه سر مسأله ای بی اهمیت با من جر و بحث کرد. با خونسردی به اتاق مدیر رفتم و خواستم اخراجش کند،اما کار بالا گرفت و او هر چیزی را که می دانست هوار کشید. خودم را از تک و تا نینداختم و با خونسردی گفتم دروغ است و به خاطر اخراج شدنش تهمت می زند،اما او قسم خورد عکس های من و سمیر را دارد. از اینکه پسر بیست ساله ای داشت تهدیدم می کرد به قدری عصبانی بودم که نفهمیدم چه می کنم.در یک لحظه ظرف اسید را برداشتم و روی دست وسینه اش ریختم. وقتی فریاد سوختم سوختمش را شنیدم،فهمیدم این منم که تمام زندگی و آینده ام را سوزانده ام.

 


شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند.....(جالبه بخونید)

هزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند.....
و موضوع را به وزیر دربار که از هوش بالایی برخوردار بود در میان گذاشت...

وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند......

روز موعود فرا رسید و دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند........

در میان آنها دختر ی بود که چهره زیبایی نداشت و همه وی را مسخره میکردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند........

از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد........

در این لحظه اشک از چشمان دختر جاری میشود و با التماس میگوید سرورم شما کمی از غذای من میل کنید.......

با مساعدت آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید و به دختر میگوید : راز این غذای دلچسب چیست ؟؟؟......

دختر اشک از چشمان خود پاک میکند و با لحنی مظلومانه میگوید: روغن فرد اعلا ... این روزا یعنی اویلا !!!.......


رمان\

فصل اول


سرمو فرو کردم تو کتابو بلند بلند گفتم:جلبک قهوه ای،جلبک قرمز.جلبک سبز.جلبک قهوه ای پر سلولی و ساکن دریا.کِلپ ها از طویل ترین موجودات روی زمین هستند.کلپ یک جلبک دریایست.
رومو چرخوندم سمت مهیا:می دونی آدم کلپ باشه مادر شوهر نداشته باشه.
با تعجب نگام می کرد.خانم بهاری که صدامو شنیده بود خندیدو گفت:مادر شوهر این همه بده؟
لبخند زدمو گفتم:بله.
یه چین ضریف افتاد رو پیشونیش و گفت:تا حالا چندتا مادر شوهر دیدی؟
کمی فکر کردمو گفتم:یکی.
خانم بهاری لبخند زدو گفت:مادربزرگت نه؟
رفتم تو همو گفتم:نه.مادربزرگ پدریم خیلی وقت پیش فوت کرده.ولی مادر شوهر دختر همسایمونو دیدم.از صبح تا شب با هم درگیری دارن.خونشون میدون جنگه.
خانم بهاری کتاب زیست رو گذاشت رو میزو اومد سمت ما:می دونی نغمه همه ی مادر شوهرا که مثل هم نمی شن.درسته از اول گفتن آب عروس و مادر شوهر تو یه جوب نمی ره ولی امروزه با بهتر شدن درک مردم عروسو مادر شوهر با هم کنار میان.
دستمو زیر چونه ام ستون کردم:ولی از نظر من هیچ مادر شوهری خوب نیست.
خانم بهاری خنده ی بلندی کردو گفت:پس می خوای کلپ باشی تا مادر شوهر نداشته باشی نه؟
گفتم:البته ولی خب اگه مادر شوهر آدم هم کلپ بود بد نبود.
مهیا:ولی کلپا بزرگ ترین موجودات زمینن اگه مادر شوهر آدم کلپ باشه وحشت می کنه.
چونمو خاروندم:نه بابا اون طوری هم نیست اونوقت همش زیر آبه و تو کار آدم دخالت نمی کنه به همین راحتی.
همه خندیدن.
نگاه پر خشم نسترن رو رو خودم حس می کردم.زل زدم تو چشای قهوه ایش.بهش چشم غره رفتم.من از این دختره ی لوس خوشم نمیاد چی کار کنم؟
خانم بهاری دستاشو کوبید به هم:خب نغمه باعث شد کلپها یادتون بمونه.البته امیدوارم.
صدای زنگ بلند شد.
خانم بهاری نگاهی به ساعت ضریفش انداختو گفت:یه رب زود زدن ولی مسئله ای نیست.وسایلتونو جمع کنینو برین خونه هاتون.
کیفمو رو دوشم جا به جا کردم.
مهیا گفت:نسترنو دیدی؟عین چی زل زده بود بهت.
بی خیال گفتم:برام مهم نیست.
خندید:می دونستی خانم بهاری یه پسر داره که می ره دانشگاه؟
چشام گرد شد:نه نمی دونستم.
ریز خندید:وقتی گفتی آدم کلپ باشه مادر شوهر نداشته باشه بیچاره ناراحت شد.
با تعجب نگاش کردم:مگه چی گفتم که ناراحت بشه؟به اون چه آخه من عقیده ی خودمو گفتم.
با شیطنت گفت:یعنی نفهمیدی؟همه فهمیدن.
با بی تفاوتی گفتم:چی رو؟
با ذوق گفت:این که تو رو واسه پسرش زیر سر داره.
اخمامو کشیدم تو هم:بی خود کرده منو واسه پسرش در نظر داره اولا من دوست ندارم ازدواج کنم دوما من از مادر شوهر خوشم نمیاد سوما دوست ندارم مادر شوهرم خانم بهاری باشه.
مهیا با تعجب گفت:اونجا رو.اون خانم بهاری نیست؟
زل زدم به جایی که اشاره می کرد.درست رو به روی خونه ی ما یه کامیون بزرگ بود.کنار کامیون دو تا مردو خانم بهاری وایستاده بودن.خانم بهاری داشت یه چیزایی می گفت.وقتی بهشون رسیدیم سلام کردیم.
خانم بهاری برگشت سمتمونو جوابمونو داد.با تعجب گفت:شما دوتا؟
لبخند زدم:خونه ی ما این خونه ی رو به روییه.
به در سفید بزرگ اشاره کردم.
مهیا گفت:ما هم ته کوچه ایم.
خانم بهاری خندید:پس همسایه شدیم.
مهیا خیره شد بهم با یه لبخند شیطانی گفت:بله همسایه شدیم.
آب دهنمو قورت دادم.که چی حالا؟همسایه شدیم که شدیم.
رو به خانم بهاری گفتم:ما دیگه می ریم با اجازه خسته نباشین.
دست مهیا رو گرفتمو بردمش سمت خونمون:که چی اون طوری می گی همسایه شدیم؟به درک که همسایه شدیم.
مهیا خندید:حالا چرا جوش می زنی خوشگله.چیزی نشده که.حساس نشو.
یه نیشگون از بازوش گرفتم:زهرمارو حساس نشو.برو خونتون که الان خانم بهاری داره نگامون می کنه نمی تونم حسابتو برسم.فردا تو مدرسه حسابت کف دستته.
--------------------
ی توضیح مختصر.کسایی ک تجربی خوندن می دونن من چی دارم می گم.منظورم همون کِلپه.


داستان کوتاه وغمگین عاشقانه پسر خوش قیافه

از همان دوران کودکی که مادرم مدام برایم اسپند دود میکرد فهمیدم پسر خوش قیافه ای هستم که پدر مادرم بعد از داشتن سه دخترچقدر نذر نیاز کردن که من نصیب شان شوم البته پدرم معتقد بود که نباید در کار خدا چون چرا کرد اما سرانجام با به دنیا امدن من هردو به ارزویشان رسیدن بعد از این که پا به دوره راهنمایی گذاشتم تازه متوجه شدم که فرزند یک خانواده ضعیف بودن چه سختی هایی دارد حتی اگر نوجوان خوش قیافه ای باشی 
پدر من گارگر ساختمان بود و به قول خودش بعد از سال ها آجر بالا انداختن یک آپارتمان کوچک در جنوب شرق بخرد که تازه نصف ان وام بانکی بود وهرماه باید قسطش را میداد به همین دلیل مادرم به خواهرانم اموخته بود که کمتر خرج کنند اما نمیدانم چرا این را به من نیاموخت یعنی راستش را بخواهید خودم هم دوست داشتم شیک پوش باشم مخوصا که در مدرسه نیز بیشتر د.ستانم پولدار و شیک پوش بودند و کم کم این ارزو در دلم ریشه کرد که دراینده ثروتمند وپولدار شوم 
تنها مشکلی که سر راهم قرار داشت این بود که راه ورسم پولدار شدن را بلد نبودم تا این که بعد از گرفتن دیپلم وهنگامی که در یک شرکت مشغول کار شدم یکی از همکارانم راهش را به من یاد داد 
-پسرتو با این قیافه ای که داری صاحب پورشه باشی کافی هه که یکی از این دختر های پولدار عاشقت بشه اونوقت نونت تو روغنه!
پیمان که میدانستم در پارتی های هم چنانی شرکت میکنند من را هم به ان مهمانی ها برد وهمان طور خودش  که پیش بینی میکرد
خیلی زود میان دوستانش طرفداران زیادی پیدا کردم  اما چشم من دنبال لیلی بود او راهمان شب اول پیمان معرفی کرد وگفت اشمش لیلی است اما بچه ها بهش میگن ملکه به هیچ کدام از پسرها محل سگ نمیگزاره 
بیخودی اسمش را ملکه نگذاشتن یه خونه داره که داخلش زمین تنیس داره و پارکینگش اندازه ی یه خونه است ده مدل ماشین داره و روزی پنج دست لباس عوض میکنه خلاصه اگه بتونی مخ ملکه را بزنی یک دفعه تو هم شدی شاه زاده این طوری بود که من برنامه به دست اوردن لیلی را شروع کردم اما نه مثل بسیاری از جوان هایی که درا مهمانی بودن و برای شنیدن جواب سلام لیلی  بیتابی میکردند چرا که من میدانستم هرقدر این تیپ دختر ها را تحویل نگیری بیشتر تحویلت میگرند 
از سوی دیگر برای اینکه در مقایسه با بچه های پولداری که دور وبر لیلی میچرخیدند کم نیارورم و بتونم بیشتر از ان ها توجه اش را جلب کنم تمام حقوق ودر امد ماهیانه او را خرج خودم یکردم خریدن لباس های مارک دار.پوشیدن گران قیمت ترین کفش ها واستفاده از ادکلن و گراوات های مارک دار .....تنها مشکلی که ان روز ها داشتم برخورد ها و نصیحت های پدرم بود که میگفت :نعیم جان این چه زندگی ای است برای خودت درست کردی من هم که فقط به هدف خودم فکر میکردم  یک روز مقابلش ایستادم :
من نمیخواهم مثل شما زندگی فقیرانه ای داشته باشم ؟ این بده؟ از ان روز به بعد پدرم دیگر هیچ نگفت مثل مادرم سه خواهرم تا من تمام تمرکزم را برای رسیدن به لیلی صرف کنم و سر انجام موفق شدم با او دوست شوم . اما اولین چیزی که در او توجهم را جلب کرد شکل حرف زدن ونوع تفکرش بود که اصلا شباهتی به اکثر دخترو پسرهای ان مهمانی ها نداشت 
کسانی که خودشان اسمشان را گذاشته بودند :جماعت الکی خوش ! 
اما رفتارش با من خیلی متفاوت بود برایم احترام قائل بود هرگز شوخی زشت نمیکرد وبر خلاف بقیه پسر ها که تحقیرشان میکرد من را بدون عنوان آقا صدا نمیکرد و.....وهمین شد که حس کردم الان زمانش رسیده که به او پیشنهاد ازدواج دهم که دادم اما او بدون این که جا بخورد خندید و گفت: میدونستم این اتفاق میفته......به حرف هام خوب گوش کن اقا نعیم تو جوان خوبی هستی اما من تو نمیتوانم هیچ وقت باهم ازدواج کنیم هیچ وقت... چون مردی باید با من ازدواج کنه که لااقل دو برابر خانواده من ثروت داشته باشد البته من از تو خوشم میاد ومیتونم تو را سربه گردونم اما جنس تو با همه فرق داره امید وارم دلخور نشی ولی راستش را بخواهی من در مورد تو تحیق کردم میدونم چه پدر با شرفی داری و میدونم مادرت برای کمک به پدرت چه سختی هایی کشیده اما تو از ان ها خبر نداری ...... تو نمیدانی الان پدرت برای اینکهخ جهزیه ی سومین خواهرت را جور کند داره سه شیفت کار میکنه و فقط چهار ساعت میخوابه نه اقا نعیم.....تو حیفی به خاطر من خانواده ات را بگذاری کنار..... بخدا هیج دختر پولداری حاضر نمیشه به خاطر خوش گلی زنت بشه این چیز ها مال فیلم هندی هه.....!ای کاش من هم پدر مادریمثل پدر مادر تو داشتم که با عرق جبین نون در می اوردند نه این که هر دوشون دنبال خوش گذرانی باشند وفقط به من پول بدن که دهنم بسته شه ! این خیلی نامردی هه که تو همهی حقوقت را خرج خودت کنی و پدرت شبگرد محله های ثروتمندا باشه تا بتونه برای خواهرت جهیزیه جور کنه این نامردی را در حق پدرت وظلم را به خودت نکن ! 
حرف های لیلیاز یک خواب عمیق بیدارم کرد وتازه دارم متوجه میشم تبدیل به چه اشغال میشم ! لیلی سپس ادرسی به من داد و گفت:این ادرس یک بانکیه معاون شعبه اش از اقوام ماست من باهاش صحبت کردم که یک وام قرض الحسنه بهت بده با اقساط کم این طوری جهزیه یخواهرت جور میشه و دیگه لازم نیست پدرت شبگردی کنه.......بگرد سراغ خانواده ات اقا نعیم خواستم حرفی بزنم که او گفت:هیچی نگو فقط دعام کنه***********  
این روز ها من تبدیل شده ام به شاه زادهی خانواده ام حالا پدرم به من افتخار میکند  خواهرم به خاطر جهیزیه اش نزد فامیل شوهرش احساس سربلندی میکنند مادرم خوش حال است که هرماه حقوقم را در اختیارش قرارمیدهم وپدرم مجبور نیست روزی هیفده هیجده ساعت کار کند...........
وحالا من قهرمان ان ها هستم اما قهرمان واقعی لیلی است......
دختر با معرفتی که جوانمردی را برایم تفسیر کرد   

 


داستان عاشقانه کوتاه سولماز

ازدواج با دختری مثل ناری برای من یه اتفاق مهمه مادریعنی اگه بگم مهمترین اتفاق زندیگمه اغراق نکردم چرا هیچکس منو درک نمیکنه؟
این را گفتم ومادرم که داشت سفره غذا را وسط اتاق پهن میکرد خواهروبرادرم را صداکرد:بچه ها بیایید تا غذا سرد نشده شامتونو بخورید
بعد رو به من کردو گفت:
پس سولماز چی؟قول هایی که به اون دختربیچاره دادی چی میشه؟مگه به این سادگیه که روی دخترمردم اسم بزاری ودوسال اونو منتظر خودت بنشونی وهمه فک وفامیلاش تو رو داماد صدا کنن بعد یهو بگی نظرم عوض شد؟
خواهر13ساله ام سهیلا تا نشست سر سفره وچشمش به غذا افتادغرغر کنان گفت بازم عدس پلو؟مامان قیافمون شبیه عدس شده هرروز عدسی یا عدس پلو!
فرصت را غنیمت شمردم وبا لحنی حق به جانب گفتم:میبینی مادر؟من از همچین چیزامیترسم که از فکر ازدواج با سولماز اومدم بیرون!من که نمیگم اون دختر بدیه!ولی دلم هم نمیخواد بچه های من هم ده سال دیگه مثل خواهر برادرم حسرت یه غذای خوب به دلشون بمونه...حالا که یه دختر پولدار عاشقم شده ومیتونم حتی در اینده وضع خونوادمو سروسامون بدم مخالفین؟
مادر ته دیک را پنج قسمت کردوداخل بشقاب هر کداممان تکه ای گذاشت و در پاسخم گفت:
مگه تو همیشه نمیگفتی عاشق سولمازی پس چیشد؟
خواستم حرفی بزنم که پدرم با یه جمله بحث روتموم کرد
-عجب دل خوشی داری شریفه خانوم...اینها که عشق نیست فقط یه مشت دروغه که رنگ عشق بهش میزنند!
برای اینکه از خودم دفاع کرده باشم گفتم
نه اقاجون من فقط تصمیم عاقلانه ای گرفتم همین!!!
پدر چنان نگاه غضبناکی بهم کرد که دیگر چیزی نگفتم شام هم در سکوت خورده شد وبرای اینکه بحث ادامه پیدا نکند بعد شام به اتاقکم روی پشت بام رفتم
اشنایی منو نازی برحسب یک اتفاق پیش امد یک تصادف ماشین که به من هیچ ربطی نداشت من هم میتوانستم مثل همه مردم نظاره گر باشم اما یک ارتیست بازی ناخواسته از من یه قهرمان ساخت تا بعدها ازش بهر ببرم
انروز قرار بود به سراغ یکی از هم دوره های سر بازیم بروم که در یک شرکت خصوصی کار میکندو قرار بود من هم را به عنوان راننده مشغول کند
همین طور که داشتم عرض میدان را طی میکردم که تصادف دوماشین توجهم رو جلب کرد
یه پژو206گوجه ای از عقب زده بود به یه پراید 
با اینکه راننده 206که دختر جوانی بود اعتراف میکرد که مقصر است
اما راننده پراید با لحنی زشت فریاد میزد بیخود نمیگن که خانمها باید بشینن قورمه سبزی بپزن تورو چه به رانندگی
بغض دختر جوان باعث شد احساساتی شوم و به راننده بگم
-مرد حسابی این چه طرز حرف زدن با یه خانومه؟
راننده پراید پوز خندی زد وگفت: اقای مودب به جای اینکه الکی طرفداری کنی دست کن تو جیبت و خسارتمو بده ببینم چقد باادبی؟
مرد که اینو که گف مردم زدن زیر خنده منم برای اینکه کم نیارم پولی که پدرم داده بود تا برم حساب یکی از رفیقاش رو بدم دراوردم و گرفتم جلو راننده پراید
راننده پراید دستشو اورد جلو تا پولو بگیره که دختره گف نه!
این بیمه ماشینم اینم ادرس تعمیرگاه بابام؟
کدومشو قبوله؟ مرد بیمه رو گرفت قرار شد روز بعدجلو شرکت بیمه همدیگرو ببینیم
دختر جوان که اسمش نازی بود از رفتار من تحت تاثیر قرار گرفته بود وهمین باعث اشنایمون شد!
این در حالی بود که منو سولماز باهم نامزد بودیم او همسایه عموم بود واز چند سال قبل همو میشناختیم
و کم کم بهم علاقه مندشدیم طوری که تا قبل سربازی من با پیشنهاد من نامزد شدیمواصلا من سختی دوران سربازی رو به عشق سلماز سپری کردم
بعداز خدمت هم قرار شدبعد از اینکه شغلی پیدا کردم عقد کنیم که حالا تقدیر بازی جدیدی را برایم شروع کرده
اشنایی نازی همان قدر برایم غیر قابل پیش بینی بود که همانقدر هم هیجان وشیرین بود
نه فقط که نازی دختر زیبا ودوست داشتنی بود نه! دلیل دیگه ای که به سولماز ترجیحش دادم وضعیت مالی خانوادش بود البته ثروتمند انچنانی نیود اما پدرش یک تعمیرگاه کوچک اتومبیل داشت که دارای دوفرزند بود پسرشان خارج تحصیل میکرد وارزوی پدرمادرش هم خوشبختی دخترشان بود 
اینها رو خود نازی به من گفت 
طی صحبتی که با اقای قاسمی پدر نازی درمنزلشان داشتیم ی جورایی بهم حالی کرد که اگه دامادش بشوم با رضایت خاطر مدیریت تعمیرگاهشو به من میده
نازی هم که بارها به من ابراز عشق کرده وتقاضای ازدواجم رو هم پذیرفته
پس باید ابلح باشم که از چنین فرصت طلایی بگذرم
اما نمیدانم با سولماز چه کنم؟ اگه با اون بمونم همش سر نداری داریم پس باید از سولماز بگذرم
من از سولماز گذشتم اما....
 
هفت ماه از اشناییم با نازی میگذرد واحساس میکنم اونیز منو دوست می دارد تا...
یک روز خیلی راحت وبی رودروایستی امد پیشم و گفت یکی از دوستان برادرم برای تعطیلات امده ایران واز من خواستگاری کرده وقرار شده منرا بعد از عقد ببره خارج و....
زبانم بند امده بود وفقط توانستم بگویم پس من چی؟
گفت سیامک قبول کن که من هم باید فکر اینده خودم باشم.....
این را گفت و رفت
هفته قبل عروسی سولماز با پسر داییش بود
خانوادم منو سرزنش نمیکنن
اما من افسرده شدم و به یه جمله فکر میکنم
 
(اینا که عشق نیست.....)

 


داستان عاشقانه مرابرای خودم میخواهی؟

روزي پسري خوش چهره در يكي از شهرهاي آمريكا در حال چت كردن با يك دختر بود، پس از گذشت دو ماه، پسر عالقه بسياري نسبت به او پيدا كرد، اما دختر به او گفت: »ميخواهم رازي را به تو بگويم.
«پسر گفت: گوش ميكنم. دختر گفت: » من ميخواستم همان اول اين مسئله را با تو در ميان بگذارم، اما نميدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهي من از همان كودكي فلج بودم و هيچوقت آن طور كه بايد خوش قيافه نبودم، بابت اين دو ماه واقعا از تو عذر ميخوام.
« پسر گفت: »مشكلي نيست.« دختر پرسيد: »يعني تو االن ناراحت
نيستي؟ « پسر گفت: » ناراحت از اين نيستم كه دختري كه تمام اخالقياتش با من
ميخواند فلج است، از اين ناراحتم كه چرا همان اول با من روراست نبودي، اما مشكلي نيت من باز هم تو را
ميخواهم.« دختر با تعجب گفت: »يعني تو باز ميخواهي با من ازدواج كني؟«
پسر در كمال آرامش و با لبخندي كه پشت تلفن داشت گفت: »آره عشق
من« دختر پرسيد: »مطمئني پيتر؟« پيتر گفت: »آره و همين امروز هم ميخوام تو را ببينم.« دختر با خوشحالي قبول كرد و پيتر همان روز با ماشين قديمياش و با يك شاخه گل به محل قرار رفت، اما هر چه
گذشت دختر نيامد... پس از ساعاتي موبايل پيتر زنگ خورد...
دختر گفت: سالم پيتر گفت: سالم، پس كجايي؟ دختر گفت: »دارم ميآيم، پيتر از
تصميمي كه گرفتي مطمئن هستي؟« پيتر گفت: اگر مطمئن نبودم كه به اينجا
نميآمدم عشق من. دختر گفت: آخه پيتر پيتر گفت: »آخه نداره، زود بيا من منتظر هستم« و پايان تماس...
پس از گذشت دو دقيقه يك ماشين مدل باال كه آخرين دستاورد شركت بنز
بود كنار پيتر ايستاد... دختر شيشه را پايين كشيد و با اشك به آن پسر نگاه
ميكرد... پيتر كه مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه ميكرد.
دختر با لبخندي پر از اشك گفت سوارشو زندگي من... پيتر كه هنوز باورش نشده بود، پرسيد:
»مگر فلج نبودي؟ مگر فقير و بدقيافه نبودي؟ پس... من همين االن توضيح
ميخواهم.« دختر گفت: »هيس، فقط سوارشو«
آري، آن دختر كسي نبود جز »آنجلينا بنت«، دهمين زن ثروتمند دنيا كه پس
از اين جريان در مطبوعات گفت: هيچ وقت نميتوانستم شوهري انتخاب كنم كه من را به خاطر خودم بخواهد، زيرا همه از وضعيت مالي من خبر داشتند و نميتوانستم ريسك كنم... به همين خاطر تصميم گرفتم كه با يك ايميل گمنام وارد دنياي چت شدم، سه سال طول كشيد تا من پيتر را پيدا كردم،
در اين مدت طوالني به هر كس كه ميگفتم فلج هستم با ترحم بسيار من را رد ميكرد، اما من تسليم نشدم و با خود ميگفتم اگر ميخواهم كسي را پيدا كنم بايد خودم را يك فلج معرفي كنم
ميدانم واقعا سخت است كه يك پسر با يك دختر فلج ازدواج كند، اما پيتر يك پسر نبود...
او يك فرشته بود.

 


داستان طنز عشق زن و شوهر

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود.

در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟


داستان پند آموز و فازسنگین زیبا

داستان پند آموز بخت بیدار

روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

 

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.

 

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”

 

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

 

گرگ گفت : “میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟”

 

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

 

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.

 

یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : “ای مرد کجا می روی ؟”

 

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

 

کشاورز گفت : “می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟”

 

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

 

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

 

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد به کجا می روی ؟”

 

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

 

شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟”

 

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

 

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

 

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!”

 

و مرد با بختی بیدار باز گشت…

 

به شاه شهر نظامیان گفت : “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

 

و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”

 

شاه اندیشید و سپس گفت : “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”

 

مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”

 

و رفت…

 

به دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”

 

کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.”

 

مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”

 

و رفت…

 

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: “سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”

 

شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟

 

بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.


داستان آموزنده جوجه عقاب

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.


یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.


مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.


یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.


داستان آموزنده بازگو کردن راز

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

 

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می کردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان می گذاشت.


ماجرای زنی که روسری خود را بر سر نادر شاه انداخت!

روزی زنی نزد نادر شاه رفت و روسری خود را بر سر نادر انداخت و نادر پرسید این چه کاریست. زن پاسخ داد لچکم بر سرت باد .تو ولیعهد این سرزمین باشی وعربها به من تجاوز کنند .این را گفت و رفت.از ان روز نادر آنقدر از عربها قتل عام کرد که عربها به قصد عذر خواهی پیش نادر رفتند وگفتند دست از قتل عام آنان بردارد نادر گفت شرطی دارم آن هم این است که مردانتان روسری بر سر کنند ومانند زنان در کوچه بازار راه بروند . 

چند سال از زمان نادر گذشته اما هنوز روسری دارند . ایرانی نیستی اگه به اشتراک نزاری


داستان کوتاه دختر زشت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .


داستان: قدر همین شاه را بدانید

 پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:...

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.


ليست صفحات
حلزون
تعداد صفحات : 9


مدل لباس مجلسی



نظرسنجي
    ورود به سايت

    پرچم کدوم بالاتر هست؟