دسته بندی ها


بازديد سايت
افراد آنلاين : 10
بازديد امروز : 1,157
بارديد ديروز : 1,955
بازديد کل : 4,703,767

تبليغات
قیمت هتل مشهد لباس مجلسی
 داستان واقعی ایرانی عاشقانه و غمگين

لجباز وکینه ای صفتهایی بودند که از همان بچگی داشتم.وقتی با خواهرها و برادرهایم دعوا میکردم تا به قول مادرم زهرم را به آنها نمی ریختم،آرام نمی شدم. وقتی هم مادرم چیزی می خواست یا می گفت کاری برایش انجام بدهم اگر نمی خواستم، آسمان هم که به زمین می آمد محال بود آن کار را انجام بدهم.کم کم خودم هم باور کردم کینه ای و لجبازم و بزرگتر که شدم حتی از این حالت لذت می بردم و فکر می کردم اسمش مقاومت است و دیگران از حسادت، نامش را لجبازی گذاشتند.
اما پدر و مادرم رفتارهایم را دوست نداشتند و در هر فرصتی سرزنشم می کردم. به قول خودشان با هیچ کسی سر سازش نداشتم و از همه بدتر کینه ای بودنم سبب می شد نتوانم کسی را ببخشم و او را برای همیشه از زندگی ام کنار می گذاشتم،حتی اگر عزیزترین فرد زندگی ام بود،اما من از این که قدرت را داشتم خوشحال بودم. یک بار مادرم گفت:«آذرجان الآن جوانی و باکیت نیست،سنت که بالابره،معنی حرف های من و بابات را می فهمی.فقط ای کاش دیگه دیر نشده باشه
به گمان من همین ویژگی ها بود که سبب می شد در دبیرستان بهترین نمره ها را بگیرم و رقبایم را شکست بدهم.
نمی خواستم هیچ کس از من جلوتر و موفق تر باشد و هر جوری بود همه را عقب می زدم تا خودم جلو بیفتم. بارها و بارها دوستان خوبی را از دست دادم،اما برایم مهم نبود.همیشه افرادی بودند که به خاطر درس خوبم یا پولی که خرج می کردم دور و برم بودند. این پول را هم با لجبازی و قهر و داد و هوار از پدر کارمندم می گرفقم.
رشته مهندسی قبول شدم. 
از همان سال اول خواستگارهای زیادی داشتم.بیشتر هم از هم دانشکده ای ها، اما نمی خواستم با یک دانشجوی بی پول ازدواج کنم. برای همین وقتی مجید به خواستگاری ام آمد و با تمام شرایطم موافقت کرد،قبول کردم.مجید پزشک بود و می خواست برای گرفتن تخصص به اروپا برود.
این برای من بهترین فرصت بود.من هم می توانستم در اروپا به تحصیلم ادامه بدهم.آنقدر زندگی در اروپا و بالاتر بودن از دیگران برایم مهم بود که روز عقد گوشهایم را به روی پچ پچهای زنهای فامیل مجید بستم.
مادر با نگرانی توی گوشم گفت:«آذر،اینا میگن مجید...»
با خشم به مادرم نگاه کردم و گفتم :«از حسادتشونه مجید هر چی که هست الآن دیگه همه چیز تموم شده.»
خام بودم که خیال می کردم با ازدواج با او همه چیز تمام می شود.شش ماه بعد و در غربت بود که فهمیدم مجید مردی هوس باز و عیاش است.اوایل تصمیم گرفتم فقط روی درسم تمرکز کنم و با بهترین رتبه فارغ التحصیل شوم،اما مجید هر روز که می گذشت جری تر می شد.بهانه اش هم این بود که اینجا اروپا است و روابط آزاد است. هر جور بود درسم را تمام کردم.مثل همیشه با لجبازی به اصرارهای پدر و مادرم برای برگشتن،تن نمی دادم. تازه می خواستم دنبال کار بگردم که مجید گفت می خواهد یکی از مریض هایش را که آنجا غریب بود به خانه بیاورد و با هم زودگی کنیم. می دانستم با خانم مریض سر و سری دارد،ولی فکر نمی کردم وقاحت را به اینجا برساند.این بار برعکس همیشه لجبازی نکردم.وسایلم را جمع کردم و به منزل یکی از همکلاسیهایم رفتم.منزلی که بیشتر شبیه به یک خوابگاه دانشجویی بود و آدمهای زیادی آنجا رفت و آمد داشتند. روزها همه سر کار یا کلاس بودند و شبها برای خوردن و خوابیدن برمی گشتند.وقتی مجید اعتراض کرد گفتم:«اینجا اروپاست،روابط هم آزاد است،پس برو به مریض بی کس و کارت برس.»
با خانواده ام تماس گرفت و گفت او را ترک کردم.نگرانی پدر و گریه و زاری های مادر هم فایده ای نداشت.نمی خواستم برگردم،اما چند ما ه بعد که با سمیر آشنا شدم همه چیز تغییر کرد. آشنایی من وسمیر در همان خانه دانشجویی اتفاق افتاد. او هم ایرانی بود و برای درس خواندن آمده بود. من برای طلاق از مجید اقدام کرده بودم. داشتم از مجید جدا می شدم،ولی سمیر در ایران زن و فرزند داشت. مجید اصرار داشت برگردیم و در ایران از هم جدا شویم،ولی من آنقدر اصرار و لجبازی کردم که همانجا از هم جدا شدیم.حالا که درس من هم تمام شده بود می توانستم همراه سمیر به ایران برگردم.اولین کاری که باید می کردم این بود که کار پیدا کنم و زندگی مستقل از خانواده ام تشکیل بدهم.این اتفاق افتاد و در شهری که سمیر ساکن آن بود دریکی از کارخانه های بزرگ و صنعتی شغل خوبی پیدا کردم.پدر و مادرم از دست کارهایم عصبانی بودند و ناراضی،ولی برای من اهمیتی نداشت. می خواستم مستقل و دور از پچ پچ فامیل زندگی کنم و مهمتر از آن، کنار سمیر باشم.این که سمیر همسر و دو فرزند داشت برایم مهم نبود. مطمئن بودم آنها را هم دور می کنم. من همسر دوم سمیر شده بودم و حق خود می دانستم که برای همیشه کنارش زندگی کنم،اما سمیر نگران بود.شهر کوچک بود و همه با هم فامیل و آشنا.برادرزن سمیر،کارگر همان کارخانه بود که من در آن کار میکردم.در آن شهر کوچک برای مردم قابل قبول نبود که زنی خانم مهندس باشد و در محیطی مردانه کار کند.بدتر اینکه تنها باشد و به قول خودشان سایه مردی بالای سرش نباشد. هر می خواستم سمیر را ببینم باید از شهر بیرون می رفتیم تا کسی به چیزی شک نکند.برای همین در یکی از روستاهای اطراف خانه کوچکی اجاره کردم.بارها به سمیر گفتم ترسوست و سر همین مسأله جر و بحث کردیم،ولی نمی توانستم از او دل بکنم. حالا دیگر خانواده ام هم از رفتارهایم خسته شده،رهایم کرده بودند. از هم دور بودیم و آنها هر چند ماه یک بار به من سر می زدند.دو-سه روزی می ماندند و بعد مادرم با چشم گریان و بعد از کلی نصیحت و التماس برای برگشتنم،برمی گشت.
از رفتار سمیر عصبی بودم.از اینکه همسرش را طلاق نمی داد و حاضر نبود به گمان من از رسم و رسوم کهنه و پوسیده دست بردارد.او تحصیل کرده بود و همسرش زنی که حتی دیپلم هم نداشت.وقتی از برادرزن سمیر شنیدم همسر سمیر بچه سوم را باردار است آنقدر عصبی شدم که تصمیم گرفتم خودم همه چیز را سر و سامان بدهم.دیگر احتیاط و ملاحظه را کنار گذاشتم. وقت و بی وقت با سمیر تماس می گرفتم و تمام آخر هفته ها او را با بهانه ای نزد خودم می خواندم.تصمیم گرفته بودم بچه دار شوم. من هم زن بودم و مدتها بود به مادر شدن فکر می کردم.بی اینکه خبر داشته باشم برادرزن سمیر تمام این مدت ما را زیر نظر دارد.یک روز صبح در کارخانه سر مسأله ای بی اهمیت با من جر و بحث کرد. با خونسردی به اتاق مدیر رفتم و خواستم اخراجش کند،اما کار بالا گرفت و او هر چیزی را که می دانست هوار کشید. خودم را از تک و تا نینداختم و با خونسردی گفتم دروغ است و به خاطر اخراج شدنش تهمت می زند،اما او قسم خورد عکس های من و سمیر را دارد. از اینکه پسر بیست ساله ای داشت تهدیدم می کرد به قدری عصبانی بودم که نفهمیدم چه می کنم.در یک لحظه ظرف اسید را برداشتم و روی دست وسینه اش ریختم. وقتی فریاد سوختم سوختمش را شنیدم،فهمیدم این منم که تمام زندگی و آینده ام را سوزانده ام.

 




ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی



مدل لباس مجلسی



نظرسنجي
    ورود به سايت

    پرچم کدوم بالاتر هست؟