دسته بندی ها


بازديد سايت
افراد آنلاين : 8
بازديد امروز : 1,216
بارديد ديروز : 1,955
بازديد کل : 4,703,826

تبليغات
قیمت هتل مشهد لباس مجلسی
داستان واقعی ایرانی باد آورده را باد می برد

نوبت به مرد میانسال که رسید، با یک دست گل زیبا به اتاق آمد، به احترام او ایستاده بودم. دست گل را روی میز گذاشت. دست های مرد را فشردم و از او خواهش کردم بنشیند. مرد روی کاناپه روبروی میز من نشست و بعد گفت:
-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی پر فراز و نشیب من است. باور کنید بعد از چند سال پر اضطراب و ناراحتی، روزهای خوب زندگی ام را دوباره شروع کردم.
-از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم و آرزو دارم، همه مردم، همیشه روزهای خوبی را بگذرانند.
مرد گفت:
-آقا همه این ها را مدیون همسرم و بچه هایم هستم. آن ها در شرایطی که می توانستند مثل خیلی ها پشت من را خالی کنند و هرگز هم سرزنششان نمی کردم، ماندند و من را پر انگیزه کردند.
گفتم:
-از ابتدا توضیح می دهید؟
مرد گفت:
-وقتی با همسرم آشنا شدم،کله پر بادی داشتم، می خواستم هر چه زودتر به پول و پله حسابی برسم و به قول معروف ره صد ساله را یک شبه طی کنم. همسرم آن روزها، خیلی به این حس من می بالید و به خواهر ها و برادرهایش، پز من را می داد. رفتار او باعث شد من بیشتر میل به ریسک کردن پیدا کنم. اوایل با خرید و فروش وسایل خانه به صورت دسته دوم کار و بار ساده ای راه انداختم. وسایل مستعمل را می خریدم و آن ها را سر و سامان می دادم و بعد با قیمت مناسب می فروختم، پول خوبی نصیبم می شد. البته اجازه بدهید اعتراف کنم که چون به دنبال پول بودم گاهی آن وسایل مستعمل را به عنوان نو می فروختم و از این کار خوشحالم بودم. کم کم به این مقدار درآمد، قانع نشدم و تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم که سال ها با هم به اصطلاح رفاقت داشتم، شریک بشوم و از خارج جنس وارد کنیم و بفروشیم. آن موقع قیمت دست خودمان بود و هر چه زورمان می رسید می فروختیم.
مرد آهی کشید و گفت:
-از قدیم گفته اند، بار کج به منزل نمی رسد. بار من هم در نیمه راه پر کشید و رفت.
-چطور پر کشید؟
-دوستم همه آنچه که داشتم گرفت که ببرد و خودش جنس وارد کند تا هزینه کمتر بشود و سودمان بالا برود. من طمع کردم و چه ساده همه تخم مرغ هایم را در دستان آن انسان بی معرفت چیدم. او رفت و هرگز نیامد.
-عجب!....
-بله!...من اما عبرت نگرفتم و این موضوع را از همه و به خصوص از همسرم پنهان نگه داشتم. اطمینان داشتم که اگر زنم بداند، حاضر نمی شود یک  لحظه هم با من بماند.
-واقعا او را چنین آدمی دیده بودید!
-بله!....البته یک گوشه ای زدم که اگر سرمایه ام را از دست بدهم تو چه می کنی؟ او هم گفت که حاضر نمی شود من را درشرایطی تحمل کند که چیزی نداشته باشم. من هم موضوع را پنهان کردم.
مرد دوباره آهی کشید و گفت:
-یک بخش از پولی که گرفته بودم، از خانواده همسرم بود و آن ها هم مدام سراغ پول و سودشان را می گرفتند و من وعده دادم که بارمان روی کشتی است  و به محض رسیدن، همه به چند برابر پولشان می رسند.
-چرا دروغ گفتید؟ از کجا می خواستید پول و سود آن را بدهید؟
-چاره ای نداشتم. می خواستم زندگی ام را حفظ کنم. من دوتا بچه داشتم و آن ها هم که روز به روز قد می کشیدند، فکر می کردند، پدرشان پولدار است. از طرف دیگر همسرم مرا در این شرایط که پولدارم پذیرفته بود. از این رو به هر کسی که می توانستم رو انداختم و پول با بهره های زیاد گرفتم و خلاصه آن قدر ادامه دادم که رسید آن روزی که از آن فرار می کردم.
- چه اتفاقی افتاد؟
کم آوردم و چک هایم برگشت خورد. وقتی به خودم آمدم نزدیک به چهارصد میلیون بدهکار بودم. طلبکارها دست به کار شدند چون فهمیدند ورشکست شدم. یک روز، دستبند به دست، من را از خانه به بازداشتگاه و زندان بردند. همه پشتم را خالی کردند. دوستم که با پول ها فرار کرده بود و اقوام و آشناها هم مدام سرزنشم می کردم و فلاکتم را به رخم می کشیدند. تسلیم شدم و به زندان رفتم. منتظر بودم همسرم به ملاقات من بیاید و بگوید که طلاقش را می خواهد و زندگی را ترک کند.
-این اتفاق افتاد؟
-همسرم یک ماه به ملاقاتم نیامد بعد از آن، آمد و گفت که رضایت شکات را گرفته. پرسیدم چه جوری؟ گفت: خانه را فرخته و بابت بدهی داده است. واقعا نمی دانستم چه بگویم. انتظار نداشتم چنین گذشتی از خودش نشان دهد اما او خانه ای را که پدرش به او داده بود فروخت و بدهی من را داد و آزاد شدم. خیلی خودم را شرمنده زن و بچه هایم می دانستم. به او گفتم چرا این کار را کردی؟ تو که حاضر نبودی من را در این وضعیت تحمل کنی؟
گفت: شاید اشتباه از من بود که می خواستم با حرف هایم تو را انگیزه دار کنم، اما اشتباه کردم. حالا هم با هم از صفر شروع می کنیم و تو هم قول بده، پول سالم و حلال به زندگی ما بیاوری. پرسیدم بچه های چی؟ او گفت: بچه ها هم باید بپذیرند.
-از زندان آزاد شدید؟
-بله!... رفتم و خانه ای در یک نقطه در جنوبی ترین محله تهران اجاره کردم. یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک داشت. حمام هم سر کوچه بود خلاصه زندگی را از صفر شروع کردیم. این بار سعی کردم آب رفته را به جوی برگردانم. همان کار اول را می کردم و وسایل را پس از تعمیر با یک قیمت منصفانه می فروختم. سه سال طول کشید تا اوضاع و احوالم خوب شد. کم کم اوضاع زندگیم را سر و سامان دادم. جز خود و همسر و بچه هایم به هیچ کس اعتماد نکردم و شرایط فرق کرد. الآن هفده سال از آن روزهای سخت می گذرد. چندی پیش یک خانه که به نظرم از خانه ی اول همسرم هم بهتر بود، برایش خریدم. یک شرکت بازرگانی راه انداختم و بچه هایم را همراه همسرم سهامدارکردم و به کمک هم و با درایت همسرم، شرایط را تغییر دادیم. الآن من یکی از واردکننده های معتبر و یکی از صادر کننده های جزء هستم، که درآمد نسبتا خوبی دادم. دوستم که پول های من را برده بود، دستگیر شد و در زندان است. توانستیم به کمک وکیل، بخش عمده ای از پول های رفته را پس بگیریم.
«مرد اشک هایش را که این بار از شادی بود، پاک کرد و گفت: کافی بود آن روز همسرم مثل بقیه پشت من را خالی می کرد و من شاید هنوز هم در زندان بودم، اما او کنارم ماند و من خوشحالی این روزهای خودم و بچه هایم را مدیون لطف خدا و حمایت همسر و فرزندانم و تغییر نگرش خودم می دانم. اجازه ندادم هر پولی به زندگی ام وارد شود. حالا معتقدم که به سادگی نباید به هر کسی اعتماد کرد. پول حرام و باد آورده را باد می برد و آدم هایی که از این پول ها در می آورند، به روز سیاه می نشینند و به قول معروف خاکستر نشین می شوند.»
مرد حرف هایش را زد و  وقتی می خواست برود گفت:
-خانم ها هیچ وقت پشت همسرانشان را خالی نکنند. پول برمی گردد اما اعتماد و انگیزه به راحتی نه!
 

 




ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی



مدل لباس مجلسی



نظرسنجي
    ورود به سايت

    پرچم کدوم بالاتر هست؟